قضاوت عجولانه

       سلام به همه ي عزيزان اين مطلب را يكي از شاگردان خوبم «ارشيا »برام فرستاده بخونين و عجول نباشين .

        یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
        در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
        همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
        عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره از زندگی ام را باز کن نه گره ي کیسه ام را ”
و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد
        و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست «اینقدر عجول نباش»

عيدتان خجسته


يا علي گفتيم و عشق آغاز شد          پرده از اســـــرار عالم باز شد

عشق يعني عاشق مولا شدن           قطره بودن از علي دريا شدن

موضوع انشا !!!!



امروز يكي از شاگردان خوبم « محمد هادي » مطلب جالبي را به پست الكترونيكي  من فرستاد خوندنش خالي از لطف نيست عزيزان . عنوانش اينه : « موضوع انشا : فوايد گاو !!!!!» 

 
        فوايد گاو را بنويسيد.

         با سلام خدمت معلم عزيزم  و عرض تشکر از زحمات بي دريغ اولياء و مربيان مدرسه که در تربيت ما بسيار زحمت مي کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان چه بوديم.
         اکنون قلم به دست مي گيرم و انشاي خود را آغاز مي کنم.
         البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگريم در ميابيم که گاو بودن فوايد زيادي دارد. من ديشب خيلي در اين مورد فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که مهمترين فايده ي گاو بودن اين است آدم نيست، بلکه گاو است.

        بياييد يک لحظه فکر کنيم که ما گاويم. ببينيم چقدر گاو بودن فايده دارد:

        مثلا در مورد همين ازدواج که اين همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست مي کنند.

        هيچ گاو مادري نگران ترشيده شدن گوساله اش نيست. همچنين ناراحت نيست اگرفردا پسرش زن بگيرد، عروسش پسرش را از چنگش در مي آورد. وقتي گاوي که پدر خانواده است مي خواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهيزيه اش نيست. نگران نيست که بين فاميل و همسايه آبرو دارند. مجبور نيست به خاطر اين که پول جهاز دخترش را تهيه نمايد، براي صاحبش زمين اضافه شخم بزند يا بدتراز آن "پاچه خواري " کند.

        گوساله هاي ماده مجبور نيستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله هاي نر را به دست بياورند تا به خواستگاريشان بيايند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاري آنها بروند.از طرفي هيچ گوساله ماده اي نميگويد که فعلا قصد ازدواج ندارد و مي خواهد ادامه تحصيل دهد. تازه وقتي هم که عروسي مي کنند اين همه بيا برو،بله  برون، خواستگاري، مهريه، نامزدي، زيرلفظي، حنا بندان، عروسي، پاتختي، روتختي، زير تختي، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشي و... ندارند.

        گاوها حيوانات نجيب و سر به زيري هستند.آنها چشمهاي سياه و درشت و خوشگلي دارند..
هيچ گاوي نگران کرايه خانه اش نيست. نگران نيست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که مي دانند بهترين سالهاي عمرشان را نبايد پشت کنکور بگذرانند. گاوها بخاطر چشم و همچشمي دماغشان را عمل نمي کنند. شما تا حالا ديده ايد گاوي دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا ديده ايد گاوي خط چشم بکشد؟

        گاوها حيوانات مفيدي هستند و انگل جامعه نيستند. شما تا کنون يک گاو معتاد ديده ايد؟ گاوي ديده ايد که سر کوچه بايستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

        ما از شير، گوشت، پوست، حتي روده و معده ي گاو استفاده مي کنيم. تا حالا شما گاو بيکار ديده ايد؟ آيا ديده ايد گاوي زيرآب گاو ديگري را پيش صاحبش بزند؟ تا حالا ديده ايد گاوي غيبت گاو ديگري را بکند؟ آيا تا بحال ديده ايد گاوي زنش را کتک بزند يا گاو ماده اي شوهر خواهرش
را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگويد از آقاي فلاني ياد بگير. آخر توهم گاوي؟! فلاني گاو است بين گاوها..

        تازه گاوها نياز به ماشين ندارند تا بابت ماشين 12 ميليون پول بدهند و با هزار پارتي بازي ماشينشان را تحويل بگيرند و آخرش هم وسط جاده يه هويي ماشينشان آتش بگيرد. هيچ گاوي آنقدر گاو نيست که قلب ديگري را بشکند.  ديده ايد گاو نري به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگويد: عاشقت هستم"!! سرت سر شير است و دمت دم پلنگ !! ديده ايد گاو پدري دخترش را کتک بزند!؟

        گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتي ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشي نمي کنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمي شوند. رويشان را با سيلي سرخ نگه نميدارند.هيچ گاوي غصه ي گاوهاي ديگر را نميخورد.هيچ گاوي غمباد نميگيرد. هيچ گاوي رشوه نميگيرد. هيچ گاوي اختلاس نمي کند.هيچ گاوي آبروي ديگري را نمي ريزد.هيچ گاوي خيانت نمي کند. هيچ گاوي دل گاو ديگري رانمي شکند. هيچ گاوي دروغ نميگويد.

        هيچ گاوي آنقدر علف نمي خورد که از فرط پرخوري مجبور شود روي آن همه علف يک آفتابه عرق سگي بخورد و بعدش راه بيفتد توي کوچه خيابان در حالي که گاو طويله کناريشان از گرسنگي شير نداشته باشد تا به گوساله اش غذا بدهد.
        اگر بخواهم در مورد فوايد گاو بودن بگويم، ديگر زنگ انشاء مي خورد و نوبت بقيه نمي شود که انشايشان را بخوانند. اما به نظر من مهمترين فايده گاو بودن اين است که ديگر آدم نيستند...
        لباس ما از گاو است، غذايمان از گاو، شير و پنير و کره و خامه و.... همه از گاو است. ولي... هيچ گاوي نگفت: «من» ، گفت : «ما» !!!!

زمستان


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

و گر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ي ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود، پنهان است

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


                                              «مهدي اخوان ثالث»

اين نيز بگذرد


اي دل ، غم  ِ جهان مخور ، اين نيز بگذرد               دنيا چو هست بر گذر ،‌اين نيز بگــــــــــذرد

گر بد كند زمانه ، تو نيكـــــــو خصال باش               بگذشت از اين بسي به سر ،‌اين نيز بگذرد


                                                     « ابن يمين »

بايد يكي شد


ما !؟

 چه ساده هستيم!

بزرگيمان چه كودك است!

خنده هايمان ،‌گريه هايمان

قلقلك احساسمان چه ظريف است !

من !؟

پنهان شده در كدام ديوار؟

تو !؟

نقابدار كه؟

من « من » نباشم ؟

تو « تو » نباشي ؟

« ما»يي نباشد .

بايد رها شد

بايد نترسيد

بايد صدا شد

اينك من و تو ،‌آيينه هستيم

تكرار فردا در« ما » نمايان 

بايد « يكي» شد

بايد« يكي » شد

قلب مادر


داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند

چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌


با نگاه‌ غضب‌ آلود زند

بر دل‌ نازك‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌


از در خانه مرا طرد كند

همچو سنگ از دهن قلماسنگ


مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌

شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌


نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا

تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌


گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌

باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌


روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌

دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌


گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا برد آینه‌ ي قلبم‌ زنگ‌


عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار

نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌


حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد

خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌


رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌

سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌


قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود

دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌


از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌

و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌


آن دل گرم كه جان داشت هنوز 

اوفتاد از كف آن بي فرهنگ


از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود

پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌


دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌

آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:


آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌

واي پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

«ايرج ميرزا»

هماي رحمت


علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا


«شهريار»