قضاوت عجولانه
سلام به همه ي عزيزان اين مطلب را يكي از شاگردان خوبم «ارشيا »برام فرستاده بخونين و عجول نباشين .
سلام به همه ي عزيزان اين مطلب را يكي از شاگردان خوبم «ارشيا »برام فرستاده بخونين و عجول نباشين .
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد پرده از اســـــرار عالم باز شد
عشق يعني عاشق مولا شدن قطره بودن از علي دريا شدن
امروز يكي از شاگردان خوبم « محمد هادي » مطلب جالبي را به پست الكترونيكي من فرستاد خوندنش خالي از لطف نيست عزيزان . عنوانش اينه : « موضوع انشا : فوايد گاو !!!!!»
فوايد گاو را بنويسيد.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
و گر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
«مهدي اخوان ثالث»
اي دل ، غم ِ جهان مخور ، اين نيز بگذرد دنيا چو هست بر گذر ،اين نيز بگــــــــــذرد
گر بد كند زمانه ، تو نيكـــــــو خصال باش بگذشت از اين بسي به سر ،اين نيز بگذرد
« ابن يمين »
ما !؟
چه ساده هستيم!
بزرگيمان چه كودك است!
خنده هايمان ،گريه هايمان
قلقلك احساسمان چه ظريف است !
من !؟
پنهان شده در كدام ديوار؟
تو !؟
نقابدار كه؟
من « من » نباشم ؟
تو « تو » نباشي ؟
« ما»يي نباشد .
بايد رها شد
بايد نترسيد
بايد صدا شد
اينك من و تو ،آيينه هستيم
تكرار فردا در« ما » نمايان
بايد « يكي» شد
بايد« يكي » شد
داد معشوقه به عاشق پیغام
كه كند مادر تو با من جنگهركجا بیندم از دور كند
چهره پرچین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تیری خدنگ
از در خانه مرا طرد كند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلت تا زنده است
شهد در كام من و تست شرنگ
نشوم یكدل و یكرنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا برد آینه ي قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه زبنگ
رفت و مادر را افكند به خاك
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین
و اندكی سوده شد او را آرنگ
آن دل گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید كز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
واي پای پسرم خورد به سنگ
«ايرج ميرزا»
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را |
|
که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را |
|
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين |
|
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را |
|
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند |
|
چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را |
|
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ |
|
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را |
|
برو اي گداي مسکين در خانهي علي زن |
|
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را |
|
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من |
|
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا |
|
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب |
|
که علم کند به عالم شهداي کربلا را |
|
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان |
|
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را |
|
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت |
|
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را |
|
بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت |
|
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را |
|
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت |
|
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را |
|
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان |
|
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را |
|
چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم |
|
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را |
|
«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي |
|
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را» |
|
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب |
|
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا «شهريار» |