نقطه ضعف

 

" من "

روئین تن بودم

و " تو "

نقطه ی ضعف من بودی

زار

 

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بيرحم تو بي زارتر است

بگذاشتيم غم تو نگذاشتدمرا

حقا كه غمت از تو وفادار تر است

شهر دل

اوست گرفته شهر دل !!!

 

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

 

        " مولوی "

صدا کن مرا

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

دیدار تو

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است 

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی 

آنچ از غم هجران تو بر جان من است 

داستان

 

 

یک بار داستانت را خواندم 

می گفتی ته داستان را نخوانم

درد شیرینی دارد!!!

اما من عمیق خواندم 

و هر روز پایان داستان را 

دوره می کنم بی تو 

 

 

خاک

 

تو به حال من مسکین به جفا می نگری 

من به خاک کف پایت به وفا می نگرم 

   " سعدی "

بی تو

 

من بی تو نیستم، تو بی من چه می کنی ؟

بی صبح ای ستاره ی روشن چه می کنی؟

شب را به خواب دیدن تو روز می کنم 

با روزهای تلخ ندیدن چه می کنی ؟

این شهر بی تو چند خیابان و خانه داشت

تو بین سنگ و آجر و آهن چه می کنی ؟

گیرم که عشق پيرهني بود و کهنه شد 

می پوشمش هنوز، تو بر تن چه می کنی؟

من شعله شعله دیده ام ای آتش درون 

با خوشه خوشه خوشه ی خرمن چه می کنی؟

پرسیده ای که با تو چه کردم هزار بار 

یک بار هم بپرس تو با من چه می کنی !!!

دست هایت

 

سر انگشتانت شکوفه می دهند 

تا من ببويمشان

و دست هایت به لب هایم آب 

تا زنده بمانم

چون مادری به کودک خویش

آه انگشتانت

آنها حتی قلب مرا شخم زده اند

و اکنون قلبی سوخته ام 

آنگاه که تو 

حجم خالی آغوشم را پر می کنی 

قلبی سوخته 

در کوزه آبی که تو می نوشانی ام 

 

   " پابلو نرودا "

قرص خواب

 

می گویند :

قرص های خواب

رویای شیرین می آورد

قرص های من به ته رسید

پس چرا تو را نمی بینم

هوا کم است

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست  
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود              
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

"محمد علی بهمنی"

شاعر !!!

 

وقتی تو هستی

شاعر می شوم

اصلا تو به تمام وجودم حس می ریزی

تا برای تو

بنویسم

تو

 

شعری زیبا از دوست نازنینم 

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت, منم
این چنین عشق تو در سینه نگهداشت, منم
.
آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ,تويي
آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت ,منم
.
آنکه هرگز نگشود دفتر احساس, تويي
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت, منم

آنکه کافر به دل مومن من بود, تويي
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت ,منم
.
آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت, تويي
او که قامت به قد تیر برافراشت ,منم
.
او که در باغ غزل گشت و خرامید, تويي
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت, منم
.
او که عاقل شد و راه خِرَدش جست ,تويي

دلم

 

چقدر پر می کشد دلم به هوای تو

انگار تمام پرنده های جهان در قلبم آشیانه کرده اند

دلم

 

چقدر پر می کشد دلم به هوای تو

انگار تمام پرنده های جهان در قلبم آشیانه کرده اند

پنج وارونه

 

گاهی سراغم را بگیر از کوچه های آشتی

از حس بی تاب دلت، حسی که بود و داشتی

گاهی مرا فریاد کن ، شاید من اینجا بشنوم

یادی بکن از مرده ای، که زنده می پنداشتی 

آن دور ها ، آن سال ها ، گفتی که مجنون منی

گفتی که از شوریدگی، سر را به صحرا می زنی

لرزیده ام بی انتها از آن جنون ، آن ادعا 

یادی بکن از بیدی که در احساس من می کاشتي

غم

 

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند 

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

بوی تو

 

" تو" 

در تمام لحظات من نوشته شده ای 

و من در تمام این روزها 

چشم بسته 

عمیق تو را بوییده ام 

 

عشق

 

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق 

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

 

      " حافظ"

لعنتی !!!!!

 

چه در خوش حالی 

چه در بد حالی 

" لعنتی " تکه کلامت بود 

عاشق تکه کلامت هستم 

چه دعا ، چه نفرین بفرمایی 

جان

 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدني

 

      " سعدی "

باز آی

 

 

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش               وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند.                ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک.            جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است.                گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش.        ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند.                    ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین.            گو در نظر آصف جمشید مکان باش

 

تو

 

مرا در میان غزلیات سعدی نه !!!

مرا در چشمانت جستجو کن 

من در نگاه تو جا مانده ام 

و " تو " 

در سطر سطر واژه های کتاب دلم 

غم عشقت

پنج وارونه

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو 

سعدی

دوست عزیزم

 

دوست عزیزتر از جانم 

در این خصوص روزهای سختی نیز بر من گذشت . خواهش می کنم تماس بگیر تا در این موضوع صحبت کنیم مدت زیادی است که منتظرم خواهش می کنم .

باعث

 

ترا چه شد ای ماه که اینگونه نوشتی 

خدا نبخشد مرا که باعث تو گشتم 

وجود تو

 

مرا به هیچ بدادي و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

تو عشق بودی !!!

 

تو عشق بودی

این را از بوی تنت فهمیدم

شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم

خیلی دیر

اما مگر قانون این نبود

که هر آنچه دیر می آید

عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید ؟

عادت کرده اینم به نداشتن ها

و شاید به اندوه

آری ، تو عشق بودی

این را از رفتنت فهمیدم

وگرنه این شهر

هرگز این چنین

سرسنگین نبود

 

    " جمال ثریا "

فراموشی

 

بیا فراموش کنیم !!!

من نبودنت را 

و تو خطا هایم را 

بمان

 

دلم تمام روزهای نبودنت را کم دارد

حالا که آمده ای 

جانانه بمان