وقتی


وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

 من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

 من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

 مثل تنها مردن ...

                                        « دكتر علي شريعتي »

بهترین اشتباه



زیـــــــر باران ماه دوستت دارم

در لب پــــــــرتگاه دوستت دارم

گیسوی بی امان، لب سرمست

چشم های سیاه دوستت دارم

بهترین اشتباه من بــــــــــــــودی

بهتـــــــرین اشتباه دوستت دارم

"فرید احمدی"

عیدتان خجسته


باید خلیل بـــــود و به یار اعتماد کــــرد

گاهی بهشت در دل آتش نهفته است 


تو


همین که خیالت 

تمام وجودم را در آغوش می گیرد 

رها می شوم از خود ، از دنیا

تازه می شوم "تو"

عطر پاک نفست


ای نامت از دل و جان درهمه جا به هر زبان جاریست....
عطر پاک نفست سبز و رها درآسمان جاریست ....
 روی ماهت همه شب، در دل شب چون کهکشان باقیست

تو نسیم خوش نفسی من کویر خار و خسم  ،
گر به فریادم نرسی ، هم چون مرغی درقفسم
 تو با من اما ، من ازخودم  دورم؛ 
چو قطره از،  دریا من ازتو مهجورم

 با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست ؟
عشق تو درسرشت من با دل و جان آشناست!

 چگونه فریادت نزنم؟
 چرا دم ازیادت نزدم 
 در اوج تنهایی ،اگر زمین ویرانه شود،
جهان همه بیگانه شود؛ تویی که مانایی...

ای نامت.....

بزرگداشت رند رندان حافظ


بس که رندانه گره بر سر زلف کلمات آوردی 

با حضورت سر هر تاقچه ای شاخ نبات آوردی 

 بزرگداشت رند رندان ، عارف عارفان و حافظ حافظان بر خلوت نشینان دیر میکده اش خجسته باد .  

زلف آشفته و خــــوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک وغزل خوان وصراحی دردست

نـــــــــــرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالیــــن من آمــــــــد بنشست

سر فرا گـــــــــوش من آورد به آواز حــــــــــزین

گفت ای عاشـــــق دیرینه من خوابت هســـت

عاشقــــــــــــــــی را که چنین باده شبگیر دهنـــــد

کافــــــــــــــــر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشـــــــان خـــــــرده مگیر

که نـــــــــدادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نــــــوشیدیــــــــــــم

اگر از خمـــــر بهشت است وگــــر باده مست

خنده جام مـــــــی و زلف گـــــــــــــــره گیر نگار

ای بسا تــــــــوبه که چون توبه حافظ بشکست

گاهی


گرچه می دانم نمی آیی ولی هر دم زشوق

سوی در می آیم و گاهی نگاهی می کنم 

زمستان است


زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

پنج وارونه


به دنبال "پنج وارونه ام" می گردم

که مدتی بی دلیل گم شده است 

دلم تنگ است  

آن روز


روزی خواهد آمد که من 

بی هیچ واهمه درونم را آواز بخوانم 

روزی که "گناه" مرده باشد 

و "آزادی" آرمان هیچ موجودی نباشد 

روزی که دوست داشتن "سلام" هر کسی باشد 

و "مرگ" واژه ی بی معنای هر لغت نامه 

روزی که انسان، فرشته، شیطان 

پای یک سفره نان و نمک می خورند 

و خدا با نیت هر کسی کنار او باشد 

روزی که همه چیز "حلال"

همه یکسان

و شادی "نفس" مردم باشد 

آن روز خواهد آمد که "ترس"

در وجود هیچ موجودی محلی نداشته باشد 

و آن روز خواهد آمد 

آن روز را خواهیم دید  


تو را


کــــــــی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو راکـــی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضـــــورپنهان نگشته‌ای که هــــویدا کنم تو را
با صد هزار جلـــــــوه برون آمدی که منبا صد هـــــــزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شـــدتا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خــــــود در آینه‌ی چشم من ببینتا با خبر زعالم بالا کنــــــــــــــم تو را
مستانه کاش در حــــــــرم و دیر بگذریتا قبله‌گــــــاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خــــــواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنمخورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تـــو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ مـــــنچندین هـــزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهندیک‌جا فدای قامت رعنا کنـــــــم تو را
زیبا شــــــود به کارگه عشــــق کار منهـــــر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقـــیترسم خدا نخواسته رســـوا کنم تو را
با خیل غمـــــــزه گر به واثاقم گذر کنیمیر سپاه شــــــــاه صف‌آرا کنم تو را
جـــــم دستگاه ناصردین شاه تاجــــــورکز خدمتش سکندر و دارا کنم تـــو را
شعرت ز نام شاه، فروغی ـشرف گرفتزیبد که تاج تارک شعــــــرا کنم تو را

داغ


نامت را 

در پوست وجودم داغ کرده ام

تا اگر زیر شکنجه های روزگار فراموشی گرفتم

با نامت زندگی کنم

می میرم


می میرم وقتی

روی واژه هایت را 

از من بر می گردانی!!!!

سکوت!!!


فکر می کنی نیستم !؟

ثانیه ها

بی تو یک لحظه هم

مجال گذشتن ندارند

با آنکه دست روزگار دهانم را بسته

با آنکه تقدیر برایم اینگونه نوشته

با سکوتم فریاد می زنم

و با واژه ها تقدیر را دور می زنم

تا باور کنی

دوستت دارم


تشنه



چشمانم

تشنه ی جوابیست

که از خشکی

ترک برداشته