چونی ؟
ای همدم روزگار چونی بی من؟
ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان خرابم بی تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من؟
ای همدم روزگار چونی بی من؟
ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان خرابم بی تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من؟
سپاس دوستانم از حضورتان
از دلگرمیتان
مهرتان همیشه مانا
تو کیستی ؟
حقیقت تو چیست که این همه ، خوبی
اهل کدام مذهبی
که مهربانی در آیین تو زیبا می شود؟
تو کیستی ؟
صد و پنجاه پله زیرِ زمین، صندلی، میز، بازجو، دوربین...
کاش میشد عقب عقب کلِ زندگیمو برم به سمتِ جنین!
جُرمهایی به قُطرِ پرونده، شُرکایی به اسمِ «خواننده»،
ارتباطِ شقیقه و گردو، ارتباطِ «بی.بی.سی» و بنده!
جُرمِ شَک به اصولِ این هستی، جُرمِ رانندگیِ در مستی،
شعرهای حمایت از «کاکتوس»، «تو شبیه برادرم هستی»
مُزدِ بیوقفه گفتن از مردم، زندگی روی فرشی از کژدم،
زیر چترِ گرسنهگی رفتن ساعتِ شومِ بارشِ گندم
عکس با این و آن زن و دختر، مملکت شکلِ گله، من بُزِ گر
چشمِ مادر دو ماهیِ قرمز، ریتمِ ناکوکِ سرفههای پدر...
سوختن مثل «رکسِ آبادان»،
نعرهی بو گرفتهای به دهان،
اتهامی که منتشر شده است...
«من فقط شاعرم! جناب سروان!»
مرگِ مغزی گوشی خاموش، خوابِ سنگینِ ملتِ خرگوش،
پایتختی که «شهرِنو» شده است، «جان لنن» فرض کردنِ «داریوش»!
تن سپردن به بدترین بدتر، آبِ سررفته صَد وجب از سر،
مثلِ در سکسهای سربههوا فکر کردن به یک زنِ دیگر
خشمهای گره شده در مُشت، فکر کردن به چند حرفِ دُرشت،
خطِ یک دوست توی پرونده، حسِ خنجر خورندگی از پُشت.
اتهامم بزرگ و سنگین است، کشورم یک ایالتِ «چین» است،
در دیارِ گل و گلوله و گاو، آخرِ راهِ شاعری این است.
پیش پایم دوراههی نفرین، تلخِتر از کمدیِ «چاپلین»،
یک طرف ختم میشود به جنون، یک طرف ختم میشود به «اوین»...
اشتراکِ میانِ تیغ و زبان،
فرق ناچیز خانه و زندان،
اعترافم هنوز یک جملهست:
«من فقط شاعرم! جناب سروان!»
" یغما گلرویی "
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون.
کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوپه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است
شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است
زندگی شاید
خوردن چای با شیرینی لب های تو باشد
زندگی شاید دیدن فیلم اکنون است در پرده ی عشق
و مبهوت شدن در چشمانی، که قلبت را می شناسند
زندگی تکرار نفسهای تو در روح من است
زندگی لحظه ی دیدار تو
بعد از مدت ها ست
که چشم ها را از هرم دوری
تر می کند .
زندگی خلاصه کردن دنیاست در یک واژه ی " تو "
تا بهشت
راهی نمانده است
وقتی تو مرا
و من تو را
ما ورای روزمرگی دوست بداریم
در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
از من من این برشانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست
انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
" محمد علی بهمنی "
شرابخانه ی چشمم خمار صد شبه خواهد
که نیست باده از آن به که پیر میکده خواهد
مهرتان همیشه جاریست
سپاس گزارم از وسعت نگاه و درکتان
من شما رو می شناسم ؟
اسرار دوشینمان را
با غزل سعدی !!!
بر دیوار های بی رحم این شهر نوشتم
تا مرا فراموش نکنی
گفت دلت را غارت خواهم کرد
فراموش کرده بود
رمزش سوخته بود !!!!
عشق رازی است !!!!!!!!!!!!!
لبخند رازیست !!!!!
...
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
" محمد علی بهمنی "
من تو را در تمام روز های بودنت
و تو مرا در تمام روز های نبودنم
دوست داشته ایم
آرام جانم سرو روانم من بی تو نمانم عزیز من بیا ای نازنین بیا ای مه جبین دردت به جانم
از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه می در شب یلدا شکست
از بس که زدم ریگ بیابان به کف خار مغیلان همه در پا شکست
از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه ی می در شب یلدا شکست
از بس که زدم ریگ بیابان به کف خار مغیلان همه در پا شکست
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
چشمان من
خواب آسوده نخواهند دید
مگر آرام تو
می گویند پیر شده ام
اما
من فقط هفت ماه با تو زندگی کردم
من هفت ماهه ام
دستم نقاشی بلد نیست
اما
دلم برایت پر می کشد
؟؟؟
تو کیستی
که
من تو را
و تو قلبم را
رها نکرده بودیم ؟
ستاره
در کفر زلفت
بی دینم کرده
نا مسلمان !!!!
ای تماشایی ترین تصویر در رویای من گاه گاهی وقت بیداری به چشمم سر بزن
درود دوست و همکار گران سنگم
انشای زیبایی بود و از اینکه دانش آموزی اینگونه دارید من هم خرسندم . سپاس از درک بالایتان و همدردیتان و حضور گرمتان . زبانم قاصر است . سپاس
نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
شاعری محوتماشای کسی هست که نیست
درخیالم وسط شعر کسی هست که هست
شعر آبستن رویای کسی هست که نیست
کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد
شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست
مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط
خستگی های منوچای کسی هست که نیست
زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست
احسان کمال
یه پاییز زرد و زمستون سردو یه زندون تنگو یه زخم قشنگو
غم جمعه عصرو غریبی حصرو یه دنیا سوالو تو سینه م گذاشتی
جهانی دروغو یه دنیا غروبو یه درد عمیقو یه تیزی تیغو
یه قلب مریضو یه آه غلیظو یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی ، کجایی تو بی من تو بی من کجایی
♫♫♫
یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشام تو چشمات بریزم
نگو دل بریدی خدا نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چی کرده
همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم
بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخم هامو یجوری رفو رو کن
عزیزم کجایی دقیقا کجایی ، کجایی تو بی من تو بی من کجایی