روز مبادا



وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...


مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !



وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...


هر روز بي تو
روز مبادا است !


«از زنده یاد قیصر امین پور»

یک غزل ناب

واقعاً اعجوبه است این حافظ . این شعر با تمام وجود آدم حرف می زنه


کی شعر تر انگیـــزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنــی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گـــــر یابم انگشـــــــتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیــــر نگیـــــن باشد
غمناک نباید بـــــود از طعن حسود ای دل
شاید که چــــــو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیــز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هـر یک به کسی دادند
در دایـــــــره ی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بــــود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشـــــد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطـر
کاین سابقه پیشیـــــن تا روز پسین بـــــاشد

وفا کنیـــم و ملامت کـشیم و خوش باشیم


منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن          منم که دیـــــــــــــده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیـــم و ملامت کـشیم و خوش باشیم          کـه در طریقـت ما کافریست رنـجیـــدن

بـه پیر میکده گفتــم که چیست راه نجات           بخواسـت جام می و گفت عیب پوشیـدن

مـــــراد دل ز تـماشای باغ عالـم چیسـت           بـه دست مردم چشـم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب           کـه تا خراب کنم نقـش خود پــــرسـتیدن

بـه رحـمـت ســـــــر زلـف تو واثقم ور نه           کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عـنان به میکده خواهیـم تافت زین مجلس           کـه وعظ بی عملان واجب است نشنیـــدن

ز خـط یار بیامـــــــوز مـهر با رخ خوب           کـه گرد عارض خوبان خوش است گردـدن

مـبوس جز لب ساقــــــی و جام می حافـظ           کـه دست زهدفروشان خطاست بوسیــــدن

                                                 " حافظ "

تنهایی


داستان تنهاییم را

امشب برای تنهاییم داستان خواهم کرد

شاید آرام شود

و چشمان سیاهش سنگین شوند

و چند ساعتی تا صبح بیاساید 


داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 8



وگر جز برین روی گردد سپهر    ز جان و تن خویش بردار مهر
نخستین من آیم بدین کینه‌خواه    بنیروییزدان و فرمان شاه
وگر من نیایم چو گودرز و گیو    بخواهد ز تو کینه‌ی پور نیو
برآمد برین کار یک روز و شب    و زین گفته بر شاه نگشاد لب
دوم روز چون شاه بنمود تاج    نشست از بر سیمگون تخت عاج
بیامد تهمتن بگسترد بر    بخواهش بر شاه خورشید فر
ز گرگین سخن گفت با شهریار    ازان گم شده بخت و بد روزگار
بدو گفت شاه ای سپهدار من    همی بگسلی بند و زنهار من
که سوگند خوردم بتخت و کلاه    بدارای بهرام و خورشید و ماه
که گرگین نبیند ز من جز بلا    مگر بیژن از بند یابد رها
جزین آرزو هرچ باید بخواه    ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه    که ای پرهنر نامور پیشگاه
اگر بد سگالید پیچد همی    فدا کردن جان بسیچد همی
گر آمرزش شاه نایدش پیش    نبودیش نام و برآید ز کیش
هرآن کس که گردد ز راه خرد    سرانجام پیچد ز کردار خود
سزد گر کنی یاد کردار اوی    همیشه بهر کینه پیکار اوی
بپیش نیاکانت بسته کمر    بهر کینه گه با یکی کینه ور
اگر شاه بیند بمن بخشدش    مگر اختر نیک بدرخشدش
برستم ببخشید پیروز شاه    رهانیدش از بند و تاریک چاه
ز رستم بپرسید پس شهریار    که چون راند خواهی برین گونه کار
چه باید ز گنج و زلشکر بخواه    که باید که با تو بیاید براه
بترسم ز بد گوهر افراسیاب    که بر جان بیژن بگیرد شتاب
یکی بادسارست دیو نژند    بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند
بجنباندش اهرمن دل ز جای    بیندازد آن تیغ زن را زپای
چنین گفت رستم بشاه جهان    که این کار ببسیچم اندر نهان
کلید چنین بند باشد فریب    نباید برین کار کردن نهیب
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان    بدین کار باید کشیدن عنان
فراوان گهر باید و زرو سیم    برفتن پر امید و بودن به بیم
بکردار بازارگانان شدن    شکیبا فراوان بتوران بدن
ز گستردنی هم ز پوشیدنی    بباید بهایی و بخشیدنی
چو بشنید خسرو ز رستم سخن    بفرمود تا گنجهای کهن
همه پاک بگشاد گنجور شاه    بدینار و گوهر بیاراست گاه
تهمتن بیامد همه بنگرید    هر آنچش ببایست زان برگزید
ازان صد شتر بار دینار کرد    صد اشتر ز گنج درم بار کرد
بفرمود رستم بسالار بار    که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور    بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگه‌ی شاوران    دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه    فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر    چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته    نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند    چنانچون ببایست برساختند
پس آگاهی آمد بگردنکشان    بدان گرزداران دشمن کشان
بپرسید زنگه که خسرو کجاست    چه آمد برویش که ما را بخواست
چو سالار نوبت بیامد بدر    بشبگیر بستند گردان کمر
همه نیزه داران جنگ آوران    همه مرزبانان ناماوران
همه نیزه و تیر بار هیون    همه جنگ را دست شسته بخون
سپیده دمان گاه بانگ خروس    ببستند بر کوهه‌ی پیل کوس
تهمتن بیامد چو سرو بلند    بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
سپاه از پس پشت و گردان ز پیش    نهاده بکف بر همه جان خویش
برفت از در شاه با لشکرش    بسی آفرین خواند برکشورش
چو نزدیکی مرز توران رسید    سران را ز لشکر همه برگزید
بلشکر چنین گفت پس پهلوان    که ایدر بباشید روشن روان
مجنبید از ایدر مگر جان من    ز تن بگسلد پاک یزدان من
بسیچیده باشید مر جنگ را    همه تیز کرده بخون چنگ را
سپه بر سر مرز ایران بماند    خود و سرکشان سوی توران براند
همه جامه برسان بازارگان    بپوشید و بگشاد بند از میان
گشادند گردان کمرهای سیم    بپوشیدشان جامه های گلیم
سوی شهر توران نهادند روی    یکی کاروانی پر از رنگ و بوی
گرانمایه هفت اسب با کاروان    یکی رخش و دیگر نشست گوان
صد اشتر همه بار او گوهرا    صد اشتر همه جامه‌ی لشکرا
ز بس‌های و هوی و درنگ درای    بکردار تهمورثی کرنای
همی شهر بر شهر هودج کشید    همی رفت تا شهر توران رسید
چو آمد بنزدیک شهر ختن    نظاره بیامد برش مرد و زن
همه پهلوانان توران بجای    شده پیش پیران ویسه بپای
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه    بیامد تهمتن بدیدش براه
یکی جام زرین پر از گوهرا    بدیبا بپوشید رستم سرا
ده اسب گرانمایه با زیورش    بدیبا بیاراست اندر خورش
بفرمانبران داد و خود پیش رفت    بدرگاه پیران خرامید تفت
برو آفرین کرد کای نامور    بایران و توران ببخت و هنر
چنان کرد رویش جهاندار ساز    که پیران مر او را ندانست باز
بپرسید و گفت از کجایی بگوی    چه مردی و چون آمدی پوی پوی
بدو گفت رستم ترا کهترم    بشهر تو کرد ایزد آبشخورم
ببازارگانی ز ایران بتور    بپیمودم این راه دشوار و دور
فروشنده‌ام هم خریدار نیز    فروشم بخرم ز هر گونه چیز
بمهر تو دارم روان را نوید    چنین چیره شد بر دلم بر امید
اگر پهلوان گیردم زیر بر    خرم چارپای و فروشم گهر
هم از داد تو کس نیازاردم    هم از ابر مهرت گهر باردم
پس آن جام پر گوهر شاهوار    میان کیان کرد پیشش نثار
گرانمایه اسبان تازی‌نژاد    که بر مویشان گرد نفشاند باد
بسی آفرین کرد و آن خواسته    بدو داد و شد کار آراسته
چو پیران بدان گوهران بنگرید    کزان جام رخشنده آمد پدید
برو آفرین کرد وبنواختش    بران تخت پیروزه بنشاختش
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا    کنون نزد خویشت بسازیم جا
کزین خواسته بر تو تیمار نیست    کسی را بدین با تو پیکار نیست
برو هرچ داری بهایی بیار    خریدار کن هر سوی خواستار
فرود آی در خان فرزند من    چنان باش با من که پیوند من
بدو گفت رستم که ای پهلوان    هم ایدر بباشیم با کاروان
که با ما ز هر گونه مردم بود    نباید که زان گوهری گم بود
بدو گفت رو برزو گیر جای    کنم رهنمایی بپیشت بپای
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار    بکلبه درون رخت بنهاد و بار
خبر شد کز ایران یکی کاروان    بیامد بر نامور پهلوان
ز هر سو خریدار بنهاد گوش    چو آگاهی آمد ز گوهر فروش
خریدار دیبا و فرش و گهر    بدرگاه پیران نهادند سر
چو خورشید گیتی بیاراستی    بدان کلبه بازار برخاستی
منیژه خبر یافت از کاروان    یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب    بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت    همی بستین خون مژگان برفت
که برخوردی از جان وز گنج خویش    مبادت پشیمانی از رنج خویش
بکام تو بادا سپهر بلند    ز چشم بدانت مبادا گزند
هر امید دل را که بستی میان    ز رنجی که بردی مبادت زیان
همیشه خرد بادت آموزگار    خنک بوم ایران و خوش روزگار
چه آگاهی استت ز گردان شاه    ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد بایران ز بیژن خبر    نیایش نخواهد بدن چاره‌گر
که چون او جوانی ز گودرزیان    همی بگسلاند بسختی میان

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 7


چو نزدیک کیخسرو آمد فراز    ستودش فراوان و بردش نماز
پس از گیو گودرز پرسید شاه    که رستم کجا ماند چون بود راه
بدو گفت گیو ای شه نامدار    برآید ببخت تو هرگونه کار
نتابید رستم ز فرمان تو    دلش بسته دید بپیمان تو
چو آن نامه‌ی شاه دادم بدوی    بمالید بر نامه بر چشم و روی
عنان با عنان من اندر ببست    چنانچون بود گرد خسروپرست
برفتم من از پیش تا با تو شاه    بگویم که آمد تهمتن ز راه
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست    که پشت بزرگی و تخم وفاست
گرامیش کردن سزاوار هست    که نیکی نمایست و خسروپرست
بفرمود خسرو بفرزانگان    بمهتر نژادان و مردانگان
پذیره شدن پیش او با سپاه    که آمد بفرمان خسرو براه
بگفتند گودرز کشواد را    شه نوذران طوس و فرهاد را
دو بهره ز گردان گردنکشان    چه از گرزداران مردمکشان
بر آیین کاوس برخاستند    پذیره شدن را بیاراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفش    درخشان سنان و درفشان درفش
چو نزدیک رستم فراز آمدند    پیاده برسم نماز آمدند
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان    کجا پهلوانان بپشش نوان
بپرسید مر هریکی را ز شاه    ز گردنده خورشید و تابنده ماه
نشستند گردان و رستم بر اسب    بکردار رخشنده آذرگشسب
چو آمد بر شاه کهترنواز    نوان پیش او رفت و بردش نماز
ستایش کنان پیش خسرو دوید    که مهر و ستایش مر او را سزید
برآورد سر آفرین کرد و گفت    مبادت جز از بخت پیروز جفت
چو هرمزد بادت بدین پایگاه    چو بهمن نگهبان فرخ کلاه
همه ساله اردیبهشت هژیر    نگهبان تو با هش و رای پیر
چو شهریورت باد پیروزگر    بنام بزرگی و فر و هنر
سفندارمذ پاسبان تو باد    خرد جان روشن روان تو باد
چو خردادت از یاوران بر دهاد    ز مرداد باش از بر و بوم شاد
دی و اورمزدت خجسته بواد    در هر بدی بر تو بسته بواد
دیت آذر افروز و فرخنده روز    تو شادان و تاج تو گیتی فروز
چو این آفرین کرد رستم بپای    بپرسید و کردش بر خویش جای
بدو گفت خسرو درست آمدی    که از جان تو دور بادا بدی
توی پهلوان کیان جهان    نهان آشکار آشکارت نهان
گزین کیانی و پشت سپاه    نگهدار ایران و لشکر پناه
مرا شاد کردی بدیدار خویش    بدین پر هنر جان بیدار خویش
زواره فرامرز و دستان سام    درستند ازیشان چه داری پیام
فرو بود رستم ببوسید تخت    که ای نامور خسرو نیکبخت
ببخت تو هر سه درستند و شاد    انوشه کسی کش کند شاه یاد
بسالار نوبت بفرمود شاه    که گودرز و طوس و گوان را بخواه
در باغ بگشاد سالار بار    نشستنگهی بود بس شاهوار
بفرمود تا تاج زرین و تخت    نهادند زیر گلفشان درخت
همه دیبه‌ی خسروانی بباغ    بگسترد و شد گلستان چون چراغ
درختی زدند از بر گاه شاه    کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر    برو گونه‌گون خوشه‌های گهر
عقیق و زمرد همه برگ و بار    فروهشته از تاج چون گوشوار
همه بار زرین ترنج و بهی    میان ترنج و بهیها تهی
بدو اندرون مشک سوده بمی    همه پیکرش سفته برسان نی
کرا شاه بر گاه بنشاندی    برو باد ازو مشک بفشاندی
همه میگساران بیپش اندرا    همه بر سران افسر از گوهرا
ز دیبای زربفت چینی قبای    همه پیش گاه سپهبد بپای
همه طوق بربسته و گوشوار    بریشان همه جامه گوهرنگار
همه رخ چو دیبای رومی برنگ    فروزنده عود و خروشنده چنگ
همه دل پر از شادی و می بدست    رخان ارغوانی و نابوده مست
بفرمود تا رستم آمد بتخت    نشست از بر گاه زیر درخت
برستم چنین گفت پس شهریار    که ای نیک پیوند و به روزگار
ز هر بد توی پیش ایران سپر    همیشه چو سیمرغ گسترده پر
چه درگاه ایران چه پیش کیان    همه بر در رنج بندی میان
شناسی تو کردار گودرزیان    به آسانی و رنج و سود و زیان
میان بسته دارند پیشم بپای    همیشه بنیکی مرا رهنمای
بتنها تن گیو کز انجمن    ز هر بد سپر بود در پیش من
چنین غم بدین دوده نامد بنیز    غم و درد فرزند برتر ز چیز
بدین کار گر تو ببندی میان    پذیره نیایدت شیر ژیان
کنون چاره‌ی کار بیژن بجوی    که او را ز توران بد آمد بروی
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج    ببر هرچ باید مدار این برنج
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید    زمین را ببوسید و دم درکشید
برو آفرین کرد کای نیک نام    چو خورشید هر جای گسترده کام
ز تو دور بادا دو چشم نیاز    دل بدسگالت بگرم و گداز
توی بر جهان شاه و سالار و کی    کیان جهان مر ترا خاک پی
که چون تو ندیدست یک شاه گاه    نه تابنده خروشید و گردنده ماه
بدان را ز نیکان تو کردی جدا    تو داری بافسون و بند اژدها
بکندم دل دیو مازندران    بفر کیانی و گرز گران
مرامادر از بهر رنج تو زاد    تو باید که باشی برام و شاد
منم گوش داده بفرمان تو    نگردم بهرسان ز پیمان تو
دل و جان نهاده بسوی کلاه    بران ره روم کم بفرمود شاه
و نیز از پی گیو اگر بر سرم    هوا بارد آتش بدو ننگرم
رسیده بمژگانم اندر سنان    ز فرمان خسرو نتابم عنان
برآرم ببخت تو این کار کرد    سپهبد نخواهم نه مردان مرد
کلید چنین بند باشد فریب    نه هنگام گرزست و روز نهیب
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو    فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
بزرگان لشکر برو آفرین    همی خواندند از جهان آفرین
بمی دست بردند با شهریار    گشاده بشادی در نوبهار
چو گرگین نشان تهمتن شنید    بدانست کمد غمش را کلید
فرستاد نزدیک رستم پیام    که ای تیغ بخت و وفا را نیام
درخت بزرگی و گنج وفا    در رادمردی و بند بلا
گرت رنج ناید ز گفتار من    سخن گسترانی ز کردار من
نگه کن بدین گنبد گوژپشت    که خیره چراغ دلم را بکشت
بتاریکی اندر مرا ره نمود    نوشته چنین بود بود آنچ بود
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه    گر آمرزش آرد مرا زین گناه
مگر باز گردد ز بد نام من    بپیران سر این بد سرانجام من
مرا گر بخواهی ز شاه جوان    چو غرم ژیان با تو آیم دوان
شوم پیش بیژن بغلتم بخاک    مگر بازیابم من آن کیش پاک
چو پیغام گرگین برستم رسید    یکی باد سرد از جگر برکشید
بپیچید ازان درد و پیغام اوی    غم آمدش ازان بیهده کام اوی
فرستاده را گفت رو باز گرد    بگویش که ای خیره ناپاک مرد
تو نشنیدی آن داستان پلنگ    بدان ژرف دریا که زد با نهنگ
که گر بر خرد چیره گردد هوا    نیابد ز چنگ هوا کس رها
خردمند کرد هوا را بزیر    بود داستانش چو شیر دلیر
نبایدش بردن بنخچیر روی    نه نیز از ددان رنجش آید بدوی
تو دستان نمودی چو روباه پیر    ندیدی همی دام نخچیرگیر
نشاید کزین بیهده کام تو    که من پیش خسرو برم نام تو
ولیکن چو اکنون ببیچارگی    فرو مانده گشتی بیکبارگی
ز خسرو بخواهم گناه ترا    بیفروزم این تیره ماه ترا
اگر بیژن از بند یابد رها    بفرمان دادار گیهان خدا
رهاگشتی از بند و رستی بجان    ز تو دور شد کینه‌ی بدگمان

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 6



بهر سو که جویمش یابم بجای    بهر نیک و بد پیش من بربپای
چو این نامه‌ی من بخوانی مپای    بزودی تو با گیو خیز اندرآی
بدان تا بدین کار با ما بهم    زنی رای فرخ بهر بیش و کم
ز مردان وز گنج وز خواسته    بیارم بپیش تو آراسته
بفرخ پی و بر شده نام تو    ز توران برآید همه کام تو
چنانچون بباید بسازی نوا    مگر بیژن از بند یابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگین    بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
سواران دوده همه برنشاند    بیزدان پناهید و لشکر براند
چو نخجیر از آنجا که برداشتی    دو روزه بیک روزه بگذاشتی
بیابان گرفت و ره هیرمند    همی رفت پویان بساند نوند
بکوه و بصحرا نهادند روی    همی شد خلیده دل و راه‌جوی
چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدید    سوی زابلستان فغان برکشید
که آمد سواری سوی هیرمند    سواران بگرد اندرش نیز چند
درفشی درفشان پس پشت اوی    یکی زابلی تیغ در مشت اوی
غو دیده بشنید دستان سام    بفرمود بر چرمه کردن لگام
پراندیشه آمد پذیره براه    بدان تا نباشد یکی کینه خواه
ز ره گیو را دید پژمرده روی    همی آمد آسیمه و پوی پوی
بدل گفت کاری نو آمد بشاه    فرستاده گیوست کامد براه
چو نزدیک شد پهلوان سپاه    نیایش کنان برگفتند راه
بپرسید دستان ز ایرانیان    ز شاه و ز پیکار تورانیان
درود بزرگان بدستان بداد    ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پیش دستان بخواند    غم پور گم بوده با او براند
همی گفت رویم نبینی برنگ    ز خون مژه پشت پایم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست    بپرسید و گفتش که رستم کجاست
بدو گفت رستم بنخچیر گور    بیاید همانا که برگشت هور
شوم گفت تا من ببینمش روی    ز خسرو یکی نامه درام بدوی
بدو گفت دستان کز ایدر مرو    که زود آید از دشت نخچیرگو
تو تا رستم آید بخانه بپای    یک امروز با ما بشادی گرای
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه    تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
پذیره شدش گیو کامد فراز    پیاده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روی    برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
چو رستم دل گیو را خسته دید    بب مژه روی او نشسته دید
بدو گفت باری تباهست کار    بایوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد    بپرسیدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم    ز گردان لشکر همه بیش و کم
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا    ز رهام و گرگین وز هرتنا
چو آواز بیژن رسیدش بگوش    برآمد بناکام ازو یک خروش
برستم چنین گفت کای بفرین    گزین همه خسروان زمین
چنان شاد گشتم بدیدار تو    بدین پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازین هرک بردی تو نام    ازیشان فراوان درود و پیام
نبینی که بر من بپیران سرم    چه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزیان    کزان سود ما را سر آمد زیان
ز گیتی مرا خود یکی پور بود    همم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدید    بدین دودمان کس چنین غم ندید
چنینم که بینی بپشت ستور    شب و روز تازان بتاریک هور
ز بیژن شب و روز چون بیهشان    بجستم بهر سو ز هر کس نشان
کنون شاه با جام گیتی نمای    بپیش جهان آفرین شد بپای
چه مایه خروشید و کرد آفرین    بجشن کیان هرمز فرودین
پس آمد ز آتشکده تا بگاه    کمربست و بنهاد بر سر کلاه
همان جام رخشنده بنهاد پیش    بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
بتوران نشان داد زو شهریار    ببند گران و ببد روزگار
چو در جام کیخسرو ایدون نمود    سوی پهلوانم دوانید زود
کنون آمدم با دلی پر امید    دو رخساره زرد و دو دیده سپید
ترا دیدم اندر جهان چاره‌گر    تو بندی بفریاد هر کس کمر
همی گفت و مژگان پر از آب زرد    همی برکشید از جگر باد سرد
ازان پس که نامه برستم داد    همه کار گرگین بدو کرد یاد
ازو نامه بستد دو دیده پر آب    همه دل پر از کین افراسیاب
پس از بهر بیژن خروشید زار    فرو ریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین    که رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدست    همه بند و زندان او کرده پست
بنیروی یزدان و فرمان شاه    ز توران بگردانم این تاج و گاه
وز آنجا بایوان رستم شدند    بره بر همی رای رفتن زدند
چو آن نامه‌ی شاه رستم بخواند    ز گفتار خسرو بخیره بماند
ز بس آفرید جهاندار شاه    بد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگیو آنگهی گفت بشناختم    بفرمان او راه را ساختم
بدانستم این رنج و کردار تو    کشیدن بهر کار تیمار تو
چه مایه ترا نزد من دستگاه    بهر کینه‌گاه اندرون کینه خواه
چه کین سیاوش چه مازندران    کمر بسته بر پیش جنگاوران
برین آمدن رنج برداشتی    چنین راه دشوار بگذاشتی
بدیدار تو سخت شادان شدم    ولیکن ز بیژن غریوان شدم
نبایستمی کاین چنین سوگوار    ترا دیدمی خسته‌ی روزگار
من از بهر این نامه‌ی شاه را    بفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خسته‌ام    بدین کار بیژن کمر بسته‌ام
بکوشم بدین کارگر جان من    ز تن بگسلد پاک یزدان من
من از بهر بیژن ندارم برنج    فدا کردن جان و مردان و گنج
بنیروی یزدان ببندم کمر    ببخت شهنشاه پیروزگر
بیارمش زان بند تاریک چاه    نشانمش با شاه در پیشگاه
سه روز اندرین خان من شاد باش    ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
که این خانه زان خانه بخشیده نیست    مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
چهارم سوی شهر ایران شویم    بنزدیک شاه دلیران شویم
چو رستم چنین گفت بر جست گیو    ببوسید دست و سر و پای نیو
برو آفرین کرد کای نامور    بمردی و نیروی و بخت و هنر
بماناد بر تو چنین جاودان    تن پیل و هوش و دل موبدان
ز هر نیکی بهره‌ور بادیا    چنین کز دلم زنگ بزدادیا
چو رستم دل گیو پدرام دید    ازان پس بنیکی سرانجام دید
بسالار خوان گفت پیش آر خوان    بزرگان و فرزانگان را بخوان
زواره فرامرز و دستان و گیو    نشستند بر خوان سالار نیو
بخوردند خوان و بپرداختند    نشستنگه رود و می ساختند
نوازنده‌ی رود با میگسار    بیامد بایوان گوهر نگار
همه دست لعل از می لعل فام    غریونده چنگ و خروشنده جام
بروز چهارم گرفتند ساز    چو آمدش هنگام رفتن فراز
بفرمود رستم که بندید بار    سوی شاه ایران بسیچید کار
سواران گردنکش از کشورش    همه راه را ساخته بر درش
بیامد برخش اندر آورد پای    کمر بست و پوشید رومی قبای
بزین اندر افگند گرز نیا    پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
بگردون برافراخته گوش رخش    ز خورشید برتر سر تاج‌بخش
خود و گیو با زابلی صد سوار    ز لشکر گزید از در کارزار
که نابردنی بود برگاشتند    بزال و فرامرز بگذاشتند
سوی شهر ایران نهادند روی    همه راه پویان و دل کینه‌جوی
چو رستم بنزدیک ایران رسید    بنزدیک شهر دلیران رسید
یکی باد نوشین درود سپهر    برستم رسانید شادان بمهر
بر رستم آمد همانگاه گیو    کز ایدر نباید شدن پیش نیو
شوم گفت و آگه کنم شاه را    که پیمود رخش تهم راه را
چو رفت از بر رستم پهلوان    بیامد بدرگاه شاه جوان

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 5

ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو    سخن گفت با خسرو از پور نیو
چو از گیو بشنید خسرو سخن    بدو گفت مندیش و زاری مکن
که بیژن بجانست خرسند باش    بر امید گم بوده فرزند باش
که ایدون شنیدستم از موبدان    ز بیدار دل نامور بخردان
که من با سواران ایران بجنگ    سوی شهر توران شوم بی‌درنگ
بکین سیاوش کشم لشکرا    بپیلان سرآرم از آن کشورا
بدان کینه اندر بود بیژنا    همی رزم جوید چو آهرمنا
تو دل را بدین کار غمگین مدار    من این را همانا بسم خواستار
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد    دو دیده پر از آب و رخساره زرد
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید    ز گردان در شاه پردخته دید
ز تیمار بیژن همه مهتران    ز درگاه با گیو رفته سران
همه پر ز درد و همه پر زرنج    همه همچو گم کرده صد گونه گنج
پراگنده رای و پراگنده دل    همه خاک ره ز اشک کرده چو گل
وزین روی گرگین شوریده رفت    بنزدیک ایوان درگاه تفت
چو در پیش کیخسرو آمد زمین    ببوسید و بر شاه کرد آفرین
چو الماس دندانهای گراز    بر تخت بنهاد و بردش نماز
کهخسرو بهر کار پیروز باد    همه روزگارش چو نوروز باد
سر دشمنان تو بادا بگاز    بریده چنان کار سران گراز
بدندانها چون نگه کرد شاه    بپرسید و گفتش که چون بود راه
کجا ماند از تو جدا بیژنا    بروبر چه بد ساخت آهرمنا
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای    فرو ماند خیره همیدون بپای
ندانست پاسخ چه گوید بدوی    فروماند بر جای بر زرد روی
زبان پر ز یافه روان پر گناه    رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه
چو گفتارها یک بدیگر نماند    برآشفت وز پیش تختش براند
همش خیره سر دید هم بدگمان    بدشنام بگشاد خسرو زبان
بدو گفت نشنیدی آن داستان    که دستان زدست از گه باستان
که گر شیر با کین گودرزیان    بسیچد تنش را سر آید زمان
اگر نیستی از پی نام بد    وگر پیش یزدان سرانجام بد
بفرمودمی تا سرت را ز تن    بکنید بکردار مرغ اهرمن
بفرمود خسرو بپولادگر    که بندگران ساز و مسمارسر
هم اندر زمان پای کردش ببند    که از بند گیرد بداندیش پند
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش    بجویش بهر جای و هر سو بکوش
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه    فرستم بجویم بهر جا نگاه
ز بیژن مگر آگهی یابما    بدین کار هشیار بشتابما
وگر دیر یابیم زو آگهی    تو جای خرد را مگردان تهی
بمان تا بیاید مه فرودین    که بفروزد اندر جهان هور دین
بدانگه که بر گل نشاندت باد    چو بر سر همی گل فشاندت باد
زمین چادر سبز در پوشدا    هوا بر گلان زار بخروشدا
بهرسو شود پاک فرمان ما    پرستش که فرمود یزدان ما
بخواهم من آن جام گیتی نمای    شوم پیش یزدان بباشم بپای
کجا هفت کشور بدو اندرا    ببینم بر و بوم هر کشورا
کنم آفرین بر نیاکان خویش    گزیده جهاندار و پاکان خویش
بگویم ترا هر کجا بیژنست    بجام اندرون این مرا روشنست
چو بشنید گیو این سخن شاد شد    ز تیمار فرزند آزاد شد
بخندید و بر شاه کرد آفرین    که بی‌تو مبادا زمان و زمین
بکام تو بادا سپهر بلند    بجان تو هرگز مبادا گزند
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین    که بر تو برازد کلاه و نگین
چو گیو از بر گاه خسرو برفت    ز هر سو سواران فرستاد تفت
بجستن گرفتند گرد جهان    که یابد مگر زو بجایی نشان
همه شهر ارمان و تورانیان    سپردند و نامد ز بیژن نشان
چو نوروز فرخ فراز آمدش    بدان جام روشن نیاز آمدش
بیامد پر امید دل پهلوان    ز بهر پسر گوژ گشته نوان
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید    دلش را بدرد اندر آزرده دید
بیامد بپوشید رومی قبای    بدان تا بود پیش یزدان بپای
خروشید پیش جهان آفرین    بخورشید بر چند برد آفرین
ز فریادرس زور و فریاد خواست    از آهرمن بدکنش داد خواست
خرامان ازان جا بیامد بگاه    بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
یکی جام بر کف نهاده نبید    بدو اندرون هفت کشور پدید
زمان و نشان سپهر بلند    همه کرده پیدا چه و چون و چند
ز ماهی بجام اندون تا بره    نگاریده پیکر همه یکسره
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر    چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر
همه بودنیها بدو اندرا    بدیدی جهاندارا فسونگرا
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش    بدید اندرو بودنیها ز بیش
بهر هفت کشور همی بنگرید    ز بیژن بجایی نشانی ندید
سوی کشور گرگساران رسید    بفرمان یزدان مر او را بدید
بچاهی ببسته ببند گران    ز سختی همی مرگ جست اندران
یکی دختری از نژاد کیان    ز بهر زوارش ببسته میان
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه    بخندید و رخشنده شد پیشگاه
که زندست بیژن دلت شاد دار    ز هر بد تن مهتر آزاد دار
نگر غم نداری بزندان و بند    ازان پس که بر جانش نامد گزند
که بیژن بتوران ببند اندرست    زوارش یکی نامور دخترست
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی    پر از درد گشتم من از کار اوی
بدان سان گذارد همی روزگار    که هزمان بروبر بگرید زوار
ز پیوند و خویشان شده ناامید    گرازنده بر سان یک شاخ بید
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد    زبانش ز خویشان پر از یاد کرد
چو ابر بهاران ببارندگی    همی مرگ جوید بدان زندگی
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای    که خیزد میان بسته این را بپای
که دارد بدین کار ما را وفا    که آرد ز سختی مر او را رها
نشاید جز از رستم تیز چنگ    که از ژرف دریا برآرد نهنگ
کمربند و برکش سوی نیمروز    شب از رفتن راه ماسا و روز
ببر نامه‌ی من بر رستما    مزن داستان را بره‌بر دما
نویسنده‌ی نامه را پیش خواند    وزین داستان چند با او براند
برستم یکی نامه فرمود شاه    نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
که ای پهلوان زاده‌ی پر هنر    ز گردان لشکر برآورده سر
دل شهریاران و پشت کیان    بفرمان هر کس کمر بر میان
توی از نیاکان مرا یادگار    همیشه کمربسته‌ی کارزار
ترا داد گردون بمردی پلنگ    بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
جهان را ز دیوان مازندران    بشستی و کندی بدان را سران
چه مایه سر تاجداران ز گاه    ربودی و برکندی از پیشگاه
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست    بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
سر پهلوانی و لشکر پناه    بنزدیک شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستی بگرز    بیفروختی تاج شاهان ببرز
چه افراسیاب و چه شاهان چین    نوشته همه نام تو بر نگین
هران بند کز دست تو بسته شد    گشایندگان را جگر خسته شد
گشاینده‌ی بند بسته توی    کیان را سپهر خجسته توی
ترا ایزد این زور پیلان که داد    دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد
بدان داد تا دست فریاد خواه    بگیری برآری ز تاریک چاه
کنون این یکی کار بایسته پیش    فراز آمد و اینت شایسته خویش
بتو دارد امید گودرز و گیو    که هستی بهر کشور امروز نیو
شناسی بنزدیک من جاهشان    زبان و دل و رای یکتاهشان
سزدگر تو اینرا نداری برنج    بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
که هرگز بدین دودمان غم نبود    فروزنده‌تر زین چنانکم شنود
نبد گیو را خود جز این پور کس    چه فرزند بود و چه فریادرس
فراوان بنزد منش دستگاه    مرا و نیای مرا نیکخواه

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 4


خروشان بیامد بنزدیک چاه    یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدی    منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی بروز دراز    بسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستی    بران شوربختی همی زیستی
چو یک هفته گرگین بره‌بر بپای    همی بود و بیژن نیامد بجای
ز هر سوش پویان بجستن گرفت    رخان را بخوناب شستن گرفت
پشیمانی آمدش زان کار خویش    که چون بد سگالید بر یار خویش
بشد تازیان تا بدان جشنگاه    کجا بیژن گیو گم کرد راه
همه بیشه برگشت و کس را ندید    نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید
همی گشت بر گرد آن مرغزار    همی یار کرد اندرو خواستار
یکایک ز دور اسب بیژن بدید    که آمد ازان مرغزاران پدید
گسسته لگام و نگون کرده زین    فرو مانده بر جای اندوهگین
بدانست کو را تباهست کار    بایران نیاید بدین روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند    از افراسیاب آمدستش گزند
کمند اندرافگند و برگاشت روی    ز کرده پشیمان و دل جفت جوی
ازان مرغزار اسب بیژن براند    بخیمه در آورد و روزی بماند
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت    شب و روز آرام و خوردن نیافت
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه    که بیژن نبودست با او براه
بگفت این سخن گیو را شهریار    بدان تا ز گرگین کند خواستار
پس آگاهی آمد همانگه بگیو    ز گم بودن رزمزن پور نیو
ز خانه بیامد دمان تا بکوی    دل از درد خسته پر از آب روی
همی گفت بیژن نیامد همی    بارمان ندانم چه ماند همی
بفرمود تا بور کشواد را    کجا داشتی روز فریاد را
بروبر نهادند زین خدنگ    گرفته بدل گیو کین پلنگ
همانگه بدو اندر آورد پای    بکردار باد اندر آمد ز جای
پذیره شدش تا کند خواستار    که بیژن کجا ماند و چون بود کار
همی گفت گرگین بدو ناگهان    همانا بدی ساخت اندر نهان
شوم گر ببینمش بی بیژنم    همانگه سرش را ز تن بر کنم
بیامد چو گرگین مر او را بدید    پیاده شد و پیش او در دوید
همی گشت غلتان بخاک اندرا    شخوده رخان و برهنه سرا
بپرسید و گفت ای گزین سپاه    سپهدار سالار و خورشید گاه
پذیره بدین راه چون آمدی    که با دیدگان پر ز خون آمدی
مرا جان شیرین نباید همی    کنون خوارتر گر برآید همی
چو چشمم بروی تو آید ز شرم    بپالایم از دیدگان آب گرم
کنون هیچ مندیش کو را بجان    نیامد گزند و بگویم نشان
چو اسب پسر دید گرگین بدست    پر از خاک و آسیمه برسان مست
چو گفتار گرگینش آمد بگوش    ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
بخاک اندرون شد سرش ناپدید    همه جامه‌ی پهلوی بردرید
همی کند موی از سر و ریش پاک    خروشان بسر بر همی ریخت خاک
همی گفت کای کردگار سپهر    تو گستردی اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من    روا دارم ار بگلسد بند من
روانم بدان جای نیکان بری    ز درد دل من تو آگه‌تری
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس    چه انده گسار و چه فریادرس
کنون بخت بد کردش از من جدا    بماندم چنین در جهان مبتلا
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست    که چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجایش کسی برگزید    وگر خود ز چشم تو شد ناپدید
ز بدها چه آمد مر او را بگوی    چه افگند بند سپهرش بروی
چه دیو آمدش پیش در مرغزار    که او را تبه کرد و برگشت کار
تو این مرده‌ری اسب چون یافتی    ز بیژن کجا روی برتافتی
بدو گفت گرگین که بازآر هوش    سخن بشنو و پهن بگشای گوش
که این کار چون بود و کردار چون    بدان بیشه با خوک پیکار چون
بدان پهلوانا و آگاه باش    همیشه فروزنده‌ی گاه باش
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز    رسیدیم نزدیک ارمان فراز
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست    درختان بریده چراگاه پست
همه جای گشته کنام گراز    همه شهر ارمان از آن در کزاز
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم    ببیشه درون بانگ برداشتیم
گراز اندر آمد بکردار کوه    نه یک یک بهر جای گشته گروه
بکردیم جنگی بکردار شیر    بشد روز و نامد دل از جنگ سیر
چو پیلان بهم بر فگندیمشان    بمسمار دندان بکندیمشان
وزآنجا بایران نهادیم روی    همه راه شادان و نخچیر جوی
برآمد یکی گور زان مرغزار    کزان خوبتر کس نبیند نگار
بکردار گلگون گودرز موی    چو خنگ شباهنگ فرهاد روی
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم    چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم
بگردن چو شیر و برفتن چو باد    تو گفتی که از رخش دارد نژاد
بر بیژن آمد چو پیلی نژند    برو اندر افگند بیژن کمند
فگندن همان بود و رفتن همان    دوان گور و بیژن پس اندر دمان
ز تازیدن گور و گرد سوار    برآمد یکی دود زان مرغزار
بکردار دریا زمین بردمید    کمندافگن و گور شد ناپدید
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه    که از تاختن شد سمندم ستوه
ز بیژن ندیدم بجایی نشان    جزین اسب و زین از پس ایدر کشان
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی    که چون بود با گور پیکار اوی
بماندم فراوان بر آن مرغزار    همی کردمش هر سوی خواستار
ازو باز گشتم چنین ناامید    که گور ژیان بود و دیو سپید
چو بشنید گیو این سخن هوشیار    بدانست کو را تباهست کار
ز گرگین سخن سربسر خیره دید    همی چشمش از روی او تیره دید
رخش زرد از بیم سالار شاه    سخن لرزلرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گیو گم بوده دید    سخن را برآنگونه آلوده دید
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای    همی خواست کو را درآرد ز پای
بخواهد ازو کین پور گزین    وگر چند نیک آید او را ازین
پس اندیشه کرد اندران بنگرید    نیامد همی روشنایی پدید
چه آید مرا گفت از کشتنا    مگر کام بدگوهر آهرمنا
به بیژن چه سود آید از جان اوی    دگرگونه سازیم درمان اوی
بباشیم تا زین سخن نزد شاه    شود آشکارا ز گرگین گناه
ازو کین کشیدن بسی کار نیست    سنان مرا پیش دیوار نیست
بگرگین یکی بانگ برزد بلند    که ای بدکنش ریمن پرگزند
تو بردی ز من شید و ماه مرا    گزین سواران و شاه مرا
فگندی مرا در تک و پوی پوی    بگرد جهان اندرون چاره‌جوی
پس اکنون بدستان و بند و فریب    کجا یابی آرام و خواب و شکیب
نباشد ترا بیش ازین دستگاه    کجا من ببینم یکی روی شاه
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش    ز بهر گرامی جهانبین خویش
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه    دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه
برو آفرین کرد کای شهریار    همیشه جهان را بشادی گذار
انوشه جهاندار نیک اخترا    نبینی که بر سر چه آمد مرا
ز گیتی یکی پور بودم جوان    شب و روز بودم بدوبر نوان
بجانش پر از بیم گریان بدم    ز درد جداییش بریان بدم
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه    زبان پر ز یافه روان پر گناه
بدآگاهی آورد از پور من    ازان نامور پاک دستور من
یکی اسب دیدم نگونسار زین    ز بیژن نشانی ندارد جزین
اگر داد بیند بدین کار ما    یکی بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگین دهد داد من شهریار    کزو گشتم اندر جهان خاکسار
غمی شد ز درد دل گیو شاه    برآشفت و بنهاد فرخ کلاه
رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شد    ز تیمار بیژن دلش تنگ شد
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت    چه گوید کجا ماند از نیک جفت

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 3

بوردگه بر یکی زین هزار    اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم    بروبر فگند و برآورد خشم
بگرسیوز اندر یکی بنگرید    کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید
نبینی که این بدکنش ریمنا    فزونی سگالد همی بر منا
بسنده نبودش همین بد که کرد    همی رزم جوید بننگ و نبرد
ببر همچنین بند بر دست و پای    هم اندر زمان زو بپرداز جای
بفرمای داری زدن پیش در    که باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار کن    وزو نیز با من مگردان سخن
بدان تا ز ایرانیان زین سپس    نیارد بتوران نگه کرد کس
کشیدندش از پیش افراسیاب    دل از درد خسته دو دیده پر آب
چو آمد بدر بیژن خسته دل    ز خون مژه پای مانده بگل
همی گفت اگر بر سرم کردگار    نوشتست مردن ببد روزگار
ز دار و ز کشتن نترسم همی    ز گردان ایران بترسم همی
که نامرد خواند مرا دشمنم    ز ناخسته بردار کرده تنم
بپیش نیاکان پهلو منش    پس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ایدر بجای    ز شرم پدر چون شوم باز جای
دریغا که شادان شود دشمنم    چو بینند بر دار روشن تنم
دریغا ز شاه و ز مردان نیو    دریغا که دورم ز دیدار گیو
ایا باد بگذر بایران زمین    پیامی بر از من بشاه گزین
بگویش که بیژن بسختی درست    چو آهو که در چنگ شیر نرست
ببخشود یزدان جوانیش را    بهم برشکست آن گمانیش را
کننده همی کند جای درخت    پدید آمد از دور پیران ز بخت
چو پیران ویسه بدانجا رسید    همه راه ترک کمربسته دید
یکی دار برپای کرده بلند    کمندی برو بسته چون پای بند
ز ترکان بپرسید کین دار چیست    در شاه را از در دار کیست
بدو گفت گرسیوز این بیژنست    از ایران کجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بیژنا    جگر خسته دیدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ    دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ
بپرسید و گفتش که چون آمدی    از ایران همانا بخون آمدی
همه داستان بیژن او را بگفت    چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
ببخشود پیران ویسه بروی    ز مژگان سرشکش فرو شد بروی
بفرمود تا یک زمانش بدار    نکردند و گفتا هم ایدر بدار
بدان تا ببینم یکی روی شاه    نمایم بدو اختر نیک راه
بکاخ اندر آمد پرستارفش    بر شاه با دست کرده بکش
بیامد دمان تا بنزدیک تخت    بر افراسیاب آفرین کرد سخت
همی بود در پیش تختش بپای    چو دستور پاکیزه و رهنمای
سپهبد بدانست کز آرزوی    بپایست پیران آزاده خوی
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی    ترا بیشتر نزد من آبروی
اگر زر خواهی و گر گوهرا    و گر پادشاهی هر کشورا
ندارم دریغ از تو من گنج خویش    چرا برگزینی همی رنج خویش
چو بشنید پیران خسرو پرست    زمین را ببوسید و بر پای جست
که جاوید بادا ترا بخت و جای    مبادا ز تخت تو پردخته جای
ز شاهان گیتی ستایش تراست    ز خورشید برتر نمایش تراست
مرا هرچ باید ببخت تو هست    ز مردان وز گنج و نیروی دست
مرا این نیاز از در خویش نیست    کس از کهتران تو درویش نیست
بداند شهنشاه برترمنش    ستوده بهر کار بی‌سرزنش
که من شاه را پیش ازین چند بار    همی دادمی پند بر چند کار
بفرمان من هیچ نامد فراز    ازو داشتم کارها دست باز
مکش گفتمت پور کاوس را    که دشمن کنی رستم و طوس را
کز ایران بپیلان بکوبندمان    ز هم بگسلانند پیوندمان
سیاوش که بود از نژاد کیان    ز بهر تو بسته کمر بر میان
بکشتی بخیره سیاوش را    بزهر اندر آمیختی نوش را
بدیدی بدیهای ایرانیان    که کردند با شهر تورانیان
ز ترکان دو بهره بپای ستور    سپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تیغ دستان سام    همانا نیاسود اندر نیام
که رستم همی سرفشاند ازوی    بخورشید بر خون چکاند ازوی
برام بر کینه جویی همی    گل زهر خیره ببویی همی
اگر خون بیژن بریزی برین    ز توران برآید همان گرد کین
خردمند شاهی و ما کهترا    تو چشم خرد باز کن بنگرا
نگه کن ازان کین که گستردیا    ابا شاه ایران چه بر خوردیا
هم آنرا همی خواستار آوری    درخت بلا را ببار آوری
چو کینه دو گردد نداریم پای    ایا پهلوان جهان کدخدای
به از تو نداند کسی گیو را    نهنگ بلا رستم نیو را
چو گودرز کشواد پولادچنگ    که آید ز بهر نبیره بجنگ
چو برزد بران آتش تیز آب    چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بیژن نبینی که با من چه کرد    بایران و توران شدم روی زرد
نبینی کزین بدهنر دخترم    چه رسوایی آمد بپیران سرم
همان نام پوشیده رویان من    ز پرده بگسترد بر انجمن
کزین ننگ تا جاودان بر سرم    بخندد همی کشور و لشکرم
چنو یابد از من رهایی بجان    گشایند بر من ز هر سو زبان
برسوایی اندر بمانم بدرد    بپالایم از دیدگان آب زرد
دگر آفرین کرد پیران بدوی    که ای شاه نیک اختر راست‌گوی
چنینست کین شاه گوید همی    جز از نیک نامی نجوید همی
ولیکن بدین رای هشیار من    یکی بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گران    کجا دار و کشتن گزیند بران
هر آنکو بزندان تو بسته ماند    ز دیوانها نام او کس نخواند
ازو پند گیرند ایرانیان    نبندند ازین پس بدی را میان
چنان کرد سالار کو رای دید    دلش با زبان شاه بر جای دید
ز دستور پاکیزه‌ی راهبر    درفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه    که بند گران ساز و تاریک چاه
دو دستش بزنجیر و گردن بغل    یکی بند رومی بکردار مل
ببندش بمسمار آهنگران    ز سر تا بپایش ببند اندران
چو بستی نگون اندر افگن بچاه    چو بی‌بهره گردد ز خورشید و ماه
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو    که از ژرف دریای گیهان خدیو
فگندست در بیشه‌ی چین ستان    بیاور ز بیژن بدان کین ستان
بپیلان گردون کش آن سنگ را    که پوشد سر چاه ارژنگ را
بیاور سر چاه او را بپوش    بدان تا بزاری برآیدش هوش
وز آنجا بایوان آن بی‌هنر    منیژه کزو ننگ یابد گهر
برو با سواران و تاراج کن    نگون‌بخت را بی سر و تاج کن
بگو ای بنفرین شوریده بخت    که بر تو نزیبد همی تاج و تخت
بننگ از کیان پست کردی سرم    بخاک اندر انداختی افسرم
برهنه کشانش ببر تا بچاه    که در چاه بین آنک دیدی بگاه
بهارش توی غمگسارش توی    درین تنگ زندان زوارش توی
خرامید گرسیوز از پیش اوی    بکردند کام بداندیش اوی
کشان بیژن گیو از پیش دار    ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا بپایش بهن ببست    بر و بازوی و گردن و پای و دست
بپولاد خایسک آهنگران    فروبرد مسمارهای گران
نگونش بچاه اندر انداختند    سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بایوان آن دخترش    بیاورد گرسیوز آن لشکرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد    ازین بدره بستد بدان تاج داد
منیژه برهنه بیک چادرا    برهنه دو پای و گشاده سرا
کشیدش دوان تا بدان چاهسار    دو دیده پر از خون و رخ جویبار
بدو گفت اینک ترا خان و مان    زواری برین بسته تا جاودان
غریوان همی گشت بر گرد دشت    چو یک روز و یک شب برو بر گذشت

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 2


نشستنگه رود و می ساختند    ز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده بپای    ابا بربط و چنگ و رامش سرای
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ    ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر    سراپرده آراسته سربسر
می سالخورده بجام بلور    برآورده با بیژن گیو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم    گرفته برو خواب مستی ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش    بدیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر    پرستنده آمیخت با نوش‌بر
بدادند مر بیژن گیو را    مر آن نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند    پرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن براه    مر آن خفته را اندر آن جایگاه
ز یک سو نشستنگه کام را    دگر ساخته جای آرام را
بگسترد کافور بر جای خواب    همی ریخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزدیک شهر اندرا    بپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته بکاخ اندر آمد بشب    به بیگانگان هیچ نگشاد لب
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت    نگار سمن بر در آغوش یافت
بایوان افراسیاب اندرا    ابا ماه رخ سر ببالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنا    بیزدان بنالید ز آهرمنا
چنین گفت کای کردگار ار مرا    رهایی نخواهد بدن ز ایدرا
ز گرگین تو خواهی مگر کین من    برو بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمون    همی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاددار    همه کار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه کار آیدا    گهی بزم و گه کارزار آیدا
ز هر خرگهی گل رخی خواستند    بدیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتند    بشادی همه روز بگذاشتند
چو بگذشت یک چندگاه این چنین    پس آگاهی آمد بدربان ازین
نهفته همه کارشان بازجست    بژرفی نگه کرد کار از نخست
کسی کز گزافه سخن راندا    درخت بلا را بجنباندا
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست    بدین آمدن سوی توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خویش    شتابید نزدیک درمان خویش
جز آگاه کردن ندید ایچ رای    دوان از پس پرده برداشت پای
بیامد بر شاه ترکان بگفت    که دختت ز ایران گزیدست جفت
جهانجوی کرد از جهاندار یاد    تو گفتی که بیدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت    برآشفت و این داستان باز گفت
کرا از پس پرده دختر بود    اگر تاج دارد بداختر بود
کرا دختر آید بجای پسر    به از گور داماد ناید بدر
ز کار منیژه دلش خیره ماند    قراخان سالار را پیش خواند
بدو گفت ازین کار ناپاک زن    هشیوار با من یکی رای زن
قراخان چنین داد پاسخ بشاه    که در کار هشیارتر کن نگاه
اگر هست خود جای گفتار نیست    ولیکن شنیدن چو دیدار نیست
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد    پر از خون دل و دیده پر آب زرد
زمانه چرا بندد این بند من    غم شهر ایران و فرزند من
برو با سواران هشیار سر    نگه دار مر کاخ را بام و در
نگر تا که بینی بکاخ اندرا    ببند و کشانش بیار ایدرا
چو گرسیوز آمد بنزدیک در    از ایوان خروش آمد و نوش و خور
غریویدن چنگ و بانگ رباب    برآمد ز ایوان افراسیاب
سواران در و بام آن کاخ شاه    گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید    می و غلغل نوش پیوسته دید
سواران گرفتندگرد اندرش    چو سالار شد سوی بسته درش
بزد دست و برکند بندش ز جای    بجست از میان در اندر سرای
بیامد بنزدیک آن خانه زود    کجا پیشگه مرد بیگانه بود
ز در چون به بیژن برافگند چشم    بچوشید خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سیصد پرستنده بود    همه با رباب و نبید و سرود
بپیچید بر خویشتن بیژنا    که چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور    همانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کس    بجز ایزدم نیست فریادرس
کجا گیو و گودرز کشوادگان    که سر داد باید همی رایگان
همیشه بیک ساق موزه درون    یکی خنجری داشتی آبگون
بزد دست و خنجر کشید از نیام    در خانه بگرفت و برگفت نام
که من بیژنم پور کشوادگان    سر پهلوانان و آزادگان
ندرد کسی پوست بر من مگر    همی سیری آید تنش را ز سر
وگر خیزد اندر جهان رستخیز    نبیند کسی پشتم اندر گریز
تو دانی نیاکان و شاه مرا    میانیلان پایگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ را    همیشه بشویم بخون چنگ را
ز تورانیان من بدین خنجرا    ببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بری    بخوبی برو داستان آوری
تو خواهشگری کن مرا زو بخون    سزد گر بنیکی بوی رهنمون
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی    چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی
بدانست کو راست گوید همی    بخون ریختن دست شوید همی
وفا کرد با او بسوگندها    بخوبی بدادش بسی پندها
بپیمان جدا کرد زو خنجرا    بخوبی کشیدش ببند اندرا
بیاورد بسته بکردار یوز    چه سود از هنرها چو برگشت روز
چنینست کردار این گوژپشت    چو نرمی بسودی بیابی درشت
چو آمد بنزدیک شاه اندرا    گو دست بسته برهنه سرا
برو آفرین کردکای شهریار    گر از من کنی راستی خواستار
بگویم ترا سربسر داستان    چو گردی بگفتار همداستان
نه من بزرو جستم این جشنگاه    نبود اندرین کار کس را گناه
از ایران بجنگ گراز آمدم    بدین جشن توران فراز آمدم
ز بهر یکی باز گم بوده را    برانداختم مهربان دوده را
بزیر یکی سرو رفتم بخواب    که تا سایه دارد مرا ز آفتاب
پری دربیامد بگسترد پر    مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا کرد و شد تا براه    که آمد همی لشکر و دخت شاه
سوران پراگنده بر گرد دشت    چه مایه عماری بمن برگذشت
یکی چتر هندی برآمد ز دور    ز هر سو گرفته سواران تور
یکی کرده از عود مهدی میان    کشیده برو چادر پرنیان
بدو اندرون خفته بت پیکری    نهاده ببالین برش افسری
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد    میان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماری نشاند    بران خوب چهره فسونی بخواند
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب    نجنبید و من چشم کرده پر آب
گناهی مرا اندرین بوده نیست    منیژه بدین کار آلوده نیست
پری بی‌گمان بخت برگشته بود    که بر من همی جادوی آزمود
چنین بد که گفتم کم و بیش نه    مرا ایدر اکنون کس و خویش نه
چنین داد پاسخ پس افراسیاب    که بخت بدت کرد بر تو شتاب
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند    همی رزم جستی به نام بلند
کنون چون زنان پیش من بسته دست    همی خواب گویی به کردار مست
بکار دروغ آزمودن همی    بخواهی سر از من ربودن همی
بدو گفت بیژن که ای شهریار    سخن بشنو از من یکی هوشیار
گرازان بدندان و شیران بچنگ    توانند کردن بهر جای جنگ
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان    توانند کوشید با بدگمان
یکی دست بسته برهنه تنا    یکی را ز پولاد پیراهنا
چگونه درد شیر بی چنگ تیز    اگر چند باشد دلش پر ستیز
اگر شاه خواهد که بنید ز من    دلیری نمودن بدین انجمن
یکی اسب فرمای و گرزی گران    ز ترکان گزین کن هزار از سران

داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه (فردوسی)

شبی چون شبه روی شسته بقیر    نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه    بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ    میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد    سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ    یکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن    چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر    تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد    چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار    کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان بجای    شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اند آن چادر قیرگون    تو گفتی شدستی بخواب اندرون
جهان از دل خویشتن پر هراس    جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد    زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز    دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای    یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ    برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چباید همی    شب تیره خوبت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب    یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن    بچنگ ار چنگ و می آغاز کن
بیاورد شمع و بیامد بباغ    برافروخت رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی    زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار    روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه    ز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذرد    خردمند مردم چرا غم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت    تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کرد    که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی    یکی داستان امشبم بازگونی
که دل گیرد از مهر او فر و مهر    بدو اندرون خیره ماند سپهر
مرا مهربان یار بشنو چگفت    ازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستان    بگویمت از گفته‌ی باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ    همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهر    بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار    که آرد بمردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ    بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی    نه پیدا بود درد و درمان اوی
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی    بشعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاس    کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس
چو کیخسرو آمد بکین خواستن    جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه    برآمد بخورشید بر تاج شاه
بپیوست با شاه ایران سپهر    بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد که بود از نخست    بب وفا روی خسرو بشست
بجویی که یک روز بگذشت آب    نسازد خردمند ازو جای خواب
چو بهری ز گیتی برو گشت راست    که کین سیاوش همی باز خواست
ببگماز بنشست یک روز شاد    ز گردان لشکر همی کرد یاد
بدیبا بیاراسته گاه شاه    نهاده بسر بر کیانی کلاه
نشسته بگاه اندرون می بچنگ    دل و گوش داده بوای چنگ
برامش نشسته بزرگان بهم    فریبرز کاوس با گستهم
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو    چو گرگین میلاد و شاپور نیو
شه نوذر آن طوس لشکرشکن    چو رهام و چون بیژن رزم‌زن
همه باده‌ی خسروانی بدست    همه پهلوانان خسروپرست
می اندر قدح چون عقیق یمن    بپیش اندرون لاله و نسترن
پریچهرگان پیش خسرو بپای    سر زلفشان بر سمن مشک‌سای
همه بزمگه بوی و رنگ بهار    کمر بسته بر پیش سالاربار
ز پرده درآمد یکی پرده دار    بنزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان    سر مرز توران و ایرانیان
همی راه جویند نزدیک شاه    ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشیار بشنید رفت    بنزدیک خسرو خرامید تفت
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید    بپیش اندر آوردشان چون سزید
بکش کرده دست و زمین را بروی    ستردند زاری‌کنان پیش اوی
که ای شاه پیروز جاوید زی    که خود جاودان زندگی را سزی
ز شهری بداد آمدستیم دور    که ایران ازین سوی زان سوی تور
کجا خان ارمانش خوانند نام    وز ارمانیان نزد خسرو پیام
که نوشه زی ای شاه تا جاودان    بهر کشوری دسترس بر بدان
بهر هفت کشور توی شهریار    ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار
سر مرز توران در شهر ماست    ازیشان بما بر چه مایه بلاست
سوی شهر ایران یکی بیشه بود    که ما را بدان بیشه اندیشه بود
چه مایه بدو اندرون کشتزار    درخت برآور هم میوه‌دار
چراگاه ما بود و فریاد ما    ایا شاه ایران بده داد ما
گراز آمد اکنون فزون از شمار    گرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه    وزیشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپایان و هم کشتمند    ازیشان بما بر چه مایه گزند
درختان کشته ندرایم یاد    بدندان به دو نیم کردند شاد
نیاید بدندانشان سنگ سخت    مگرمان بیکباره برگشت بخت
چو بشنید گفتار فریادخواه    بدرد دل اندر بپیچید شاه
بریشان ببخشود خسرو بدرد    بگردان گردنکش آواز کرد
که ای نامداران و گردان من    که جوید همی نام ازین انجمن
شود سوی این بیشه‌ی خوک خورد    بنام بزرگ و بننگ و نبرد
ببرد سران گرازان بتیغ    ندارم ازو گنج گوهر دریغ
یکی خوان زرین بفرمود شاه    ک بنهاد گنجور در پیشگاه
ز هر گونه گوهر برو ریختند    همه یک بدیگر برآمیختند
ده اسب گرانمایه زرین لگام    نهاده برو داغ کاوس نام
بدیبای رومی بیاراستند    بسی ز انجمن نامور خواستند
چنین گفت پس شهریار زمین    که ای نامداران با آفرین
که جوید بزرم من رنج خویش    ازان پس کند گنج من گنج خویش
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد    مگر بیژن گیو فرخ‌نژاد
نهاد از میان گوان پیش پای    ابر شاه کرد آفرین خدای
که جاوید بادی و پیروز و شاد    سرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته بدست اندرون جام می    شب و روز بر یاد کاوس کی
که خرم بمینو بود جان تو    بگیتی پراگنده فرمان تو
من آیم بفرمان این کار پیش    ز بهر تو دارم تن و جان خویش
چو بیژن چنین گفت گیو از کران    نگه کرد و آن کارش آمد گران
نخست آفرین کرد مر شاه را    ببیژن نمود آنگهی راه را
بفرزند گفت این جوانی چراست    بنیروی خویش این گمانی چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر    ابی آزمایش نگیرد هنر
بد و نیک هر گونه باید کشید    ز هر تلخ و شوری بباید چشید
براهی که هرگز نرفتی مپوی    بر شاه خیره مبر آبروی
ز گفت پدر پس برآشفت سخت    جوان بود و هشیار و پیروز بخت
چنین گفت کای شاه پیروزگر    تو بر من به سستی گمانی مبر
تو این گفته‌ها از من اندر پذیر    جوانم ولیکن باندیشه پیر
منم بیژن گیو لشکرشکن    سر خوک را بگسلانم ز تن
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد    برو آفرین کرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو که ای پر هنر    همیشه بپیش بدیها سپر
کسی را کجا چون تو کهتر بود    ز دشمن بترسید سبکسر بود
بگرگین میلاد گفت آنگهی    که بیژن بتوران نداند رهی
تو با او برو تا سر آب بند    همیش راهبر باش و هم یار مند
از آنجا بسیچید بیژن براه    کمر بست و بنهاد بر سر کلاه
بیاورد گرگین میلاد را    همواز ره را و فریاد را
برفت از در شاه با یوز و باز    بنخچیر کردن براه دراز
همی رفت چون پیل کفک افگنان    سر گور و آهو ز تن برکنان
ز چنگال یوزان همه دشت غرم    دریده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم کمند    چه بیژن چه طهمورث دیوبند
تذروان بچنگال باز اندرون    چکان از هوا بر سمن برگ خون
بدین سان همی راه بگذاشتند    همه دشت را باغ پنداشتند
چو بیژن به بیشه برافگند چشم    بجوشید خونش بتن بر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازین    که بیژن نهادست بر بور زین
بگرگین میلاد گفت اندرآی    وگرنه ز یکسو بپرداز جای
برو تا بنزدیک آن آبگیر    چو من با گراز اندر آیم بتیر
بدانگه که از بیشه خیزد خروش    تو بردار گرز و بجای آر هوش
ببیژن چنین گفت گرگین گو    که پیمان نه این بود با شاه نو
تو برداشتی گوهر و سیم و زر    تو بستی مرین رزمگه را کمر

ادامه نوشته

شکسته یا نشسته ؟


درودی دوباره

ببخشید که دیر پاسخ شما دوست همراهم رو می دهم واقعا هفته ی شلوغی پیش رو داشتم

البته من هم با شما هم عقیده هستم با توجه به بیت نخست و موضوع کلی دو بیت آغازین چنین بر می آید که کشتی نشستگان با باد شرطه می تواند تناسب داشته باشد البته در ویرایش های دیگر به این بیت خیلی نپرداخته اند و هر کسی از ظن خود آن را نگاشته و به آن نگریسته . نقل است که فردای مرگ حافظ کسانی به درب خانه ی وی می روند و از دختر وی همین بیت را سؤال می کنند که کدام درست است و همان بیتی که خدمتتان عرض کردم را دختر حافظ پاسخ می گویند که : بعضی نشسته خوانند بعضی شکسته خوانند / چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را

اما گمان بنده بر این است که به مناسبت نزدیکی کلمات شکسته و نشسته شاید شکستگی خط حافظ این مهم را بوجود آورده که نشسته نگاشته اما نقطه ی « ت »‌را به گونه ای نوشته که به «ک» هم شبیه شده و این اختلاف بوجود آمده باشد .

امید وارم همیشه شاد و پایدار باشید

در پناه حق


کوچه (فریدون مشیری)



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


                    "فریدون مشیری"

درود


درودی دوباره

دوست مهربان منظور بنده از این که عرض کردم توجه به این واژه های ما را از اصل شعر دور می کند یه موضوع کلی است که همیشه در تمام مسایل هست اما نقطه نظر شما نشان از باریک بینی شما دارد که بسیار هم خوب و جای تشکر دارد .

اما منظور بنده از «شکستگان » و »نشستگان» این چامه ی حافظ بود که در بت دوم آمده است که در برخی از ویرایش ها شکستگان و در برخی نشستگان آمده است که از بزرگی پرسیدند که کدام درست تر است و وی در پاسخ فرمودند :

بعضی شکسته خوانند بعضی نشسته خوانند             چون نیست خواجه حافظ معذور دار مال را

البته که واژگان در گذر دوران دست خوش تغییر و تحول و گزند و تحریف شده اند و در این بحثی نیست اما چون دست رسی حقیقی به اصل منبع نیست به نظر می رسد روی آوردن به برخی ویرایش ها که به نظر معتبر می آیند کمی مشکل را حل کند اما من باز عنوان می کنم که توجه به تمام شعر به تر است و خوب است که از دید هرمونوتیک بهره ببریم که به خودمان نزدیک است .

باز سپاس از نظر زیبنده ی شما

پایدار باشید


دل می‌رود ز دستــــم صاحب دلان خدا را           دردا که راز پنهان خواهد شد آشکــــــــارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز          باشـــــد که بازبینیم دــــیدار آشنـــــــا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون         نیکی به جای یاران فرصت شمــــــــار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبــل         هات الصّبـــــوح هبوا یا ایهــــــا السکــــارا

ای صاحب کــــرامت شکــــرانه ی سلامت        روزی تفقدی کــــن درویش بــــــی‌نــــوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است        با دوستان مــــروت با دشمنـــان مـــــــدارا

در کوی نیک نامـــــی ما را گـــــــــذر ندادند        گــــر تو نمـــــــــی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خــــواند        اشهی لنــا و احلـــی من قبلــــــه العـــذارا

هنگام تنگدستی در عیش کـــوش و مستی       کاین کیمیای هستـــی قارون کنـــــــد گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد       دلبـــر که در کف او موم است سنگ خــــــارا

آیینه ی سکنــــدر جام مــــی است بنگـــــر        تا بـــــــر تو عرضه دارد احــــــــوال ملک دارا

خــــــــوبان پارسی گو بخشندگان عمـــــرند        ساقـــــی بده بشارت رنــــــــدان پــــارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلـــــــود       ای شیــــــخ پاک دامن معـــــــذور دار ما را

درود همراه مهربان



دوست همراه درود

سپاس از حسن دیده و توجه شما

درست است در بسیاری از ویرایش ها و رویارویی ها واژه ها و حتی ابیات متفاوتی آورده شده .اما آن چه در این جا می بینیم ویرایش و رویارویی است که استاد ذوالنور به سرانجام رسانده اند که از نظر حافظ شناسان مقبول و پسندیده آمده است که آن نیز بر اساس ویرایش غنی و قزوینی است . 

به عنوان نمونه واژه ی «خشت» را که بیان نموده بودید در چند ویرایش پذیرفته همان «خشت» آمده که از دیدگاه زیبایی شناسی  نسبت به خاک زیبنده تر است . 

به هر روی من بر این باورم که توجه بیش تر به جزئیات ما را از زیبایی های آن دور می کند و گاهی ما را از متن به حاشیه می راند . به قول بزرگی که اختلاف واژه ی شکسته و نشسته ی بیت حافظ را این گونه بیان می کند : بعضی شکسته خوانند بعضی نشسته خوانند        چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را»

امید وارم پوشیده های بسیار این جهان هستی برایمان آشکار شود .

سپاس که چشمانتان نوشته هایم را نواخت


وفا کنیم و . . .

برای دوست دل آزرده ام امید وارم عمیق به این بیت تامّل کنی شاید که مر حمی باشد


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم             که در طریقت ما کافریست رنجیدن

یلدا و آیین و رسوم و پیشینه اش



شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کرهٔ شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

ادامه نوشته