ماهیت

 

من مرده بودم

سال ها پیش از این

خدا تو را آفرید تا من نفس بکشم

و جاری شدی در من

در رگم، در پوستم

و آنگاه که عمیق می نگرم، می فهمم که

ماهیت من از آب و گل نیست

از توست

زمان

 

زمان می گذرد

و من برای تمام ثانیه های از دست رفته ی چشمانت

از زندگی عقب افتاده ام

چشمان تو

چشمان تو میخ

قلبم، درخت

سالها گذشته

اما هر روز

پرنده ها که رویم می نشینند

احساسم را

فریاد می کشند

سیاهی!!!

 

شب

آستینش را بالا میزند

تا با سیاهی چشمانت بجنگد

اما همین که چشمش به تو می افتد

رنگ می بازد و تمام می شود .