دوست ارجمندم

 

درود دوباره

دوست گران مایه سپاس از پیگیریتان

اساتیدی که نام فرمودید همه از گرانمایگان ادبیات در حیطه های شعر و عرفان و نقد و دستور زبان هستندو استاد بنده اما استناد بنده به شاهنامه شناسان بزرگ کشورمان است که دکتر خالقی مطلق و میرجلال الدین کزازی و دکتر مینوی هر سه بر خوان تاکید دارند و همیشه در تمام دست نوشته ها نیز به این گونه آمده است . هر چند خان به معنای منزل و مرحله نیز قابل تامل است .

به هر روی سپاس از مطالب ارزشمندتان

هفت خوان

 

       دوست ارجمندم درود

       واژه ی هفت خوان صحیح است نه هفت خان

       واژه هفت خوان صحیح است به معنای سپری کردن هفت مرحله سخت و خوان به معنای سفره است و از آنجا که در هفت خوان رستم و همینطور در هفت خوان اسفندیار هر دو پهلوان بعد از پشت سر نهادن هر خوان سفره ای از طعام برای تجدید قوا برای خود می گستردند از آن به هفت خوان نام کرده اند .

     در حاشیهء برهان قاطع،ذیل هفتخوان چنین آمده است:«خوان» به معنی«سفره» است؛بعضی وجه تسمیهء این کلمه را آن دانسته اند که رستم و اسفندیار از هر کامیابی،خوانی از اغذیهء لذیذ می گستردند.همان طور که بر همگان آشکار است.داستان های شاهنامه حاوی نکته های فراوان است و ذهن خواننده را به چالش فرامی خوانند و اگر ژرف در آنها بنگریم.نکاتی ظریف نمایان می شود که موجب می گردد زبان به تحسین حکیم طوس بگشاییم.از جملهء این داستان ها،ماجرای هفتخوان است.هفتخوان،مضمونی است پر از رمز و راز،که تاکنون ذهن بسیاری از بزرگان و شاهنامه پژوهان را به خود مشغول کرده است.آنچه بیش از همه در این مضمون خودنمایی می کند.تأثیر عدد هفت و حکمت استفاده از آن و ذهنیت و باورهایی است که موجب شده است این مراحل در کنار یکدیگر چنین داستان جذّاب و پرهیجانی را خلق کنند.

       به گفتهء دوستخواه ،«هفتخوان»یعنی پشت سر گذاشتن دشواری،که به منزلهء آزمون رازآموزی یا پاگشایی برای پیوستن پهلوان به انجمن دلاوران است.این بنمایه در همه جای جهان دیده می شود. به گفتهء اسلامی ندوشن،در خوان دوم مقاومت،در خوان سوم زورمندی،در خوان چهارم تأیید ایزدی،در خوان پنجم تدبیر و چالاکی و در خوان ششم و هفتم مجددا زور بازو و جسارت رستم به کار می افتد و او را پیروز می کند(اسلامی ندوشن: ۱۳۴۸ص۳۱۹). بیدمشکی بر این نظر است که هفتخوان نوعی آزمون«تشرّف» و«انتقال»برای احراز مقام«جهان پهلوانی»است،که ریشه در آیین و مناسک مهرپرستی دارد.

راهی بجز تو

 

راهی بجز " تو " برایم نمانده است 

" تو " هفت خوان، نه

هفت شهر ، نه 

هفت آسمان را گذشته ای 

اما بدان 

تا هرچه دور دور 

راهی بجز " تو " برایم نمانده است 

ای وای بر اسیری

 

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

 " حزین لاهیجی "

نگاهت

 

گرفته حال مرا باز نبود نگاهت

بپیچ نسخه ای از قرص چشم های سیاهت

تو آفتابی ومن آن گلم که از پس باران

دلش خوش است به لبخند های گاه گاهت

به طره ای دل یک شهر را به بند کشیدی

چه ها شود اگر از پشت سر رسند سپاهت

میان جسم تو با جسم من چقدر تفاوت ؟

میان روح تو با روح من چقدر شباهت ؟

پلنگ کی به تماشا بسنده می کند ؟ اما

من آن پلنگ جوانم که قانعم به نگاهت

 

علیرضا بدیع

روز بزرگداشت حافظ فرخنده باد

 

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

عاشق بیچاره

 

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

خیالت نرسد

 

هيچكس دربه درت نيست، خيالت نرسد

هيچ تاجي به سرت نيست، خيالت نرسد

هيچ عاشق صفتِ شاعر ِ دلسوخته اي

روز و شب نوحه گرت نيست، خيالت نرسد

حق نداري كه بسوزاني و آتش بزني

دلم ارث پدرت نيست خيالت نرسد

بعد از اين خواه برو خواه بمان هيچ مرا

كار با خير و شرت نيست ، خيالت نرسد

بي‌تو يا با تو به هر حال زمين مي‌گردد

و كسي منتظرت نيست خيالت نرسد

 

" حامد رئیس یزدی "

سفرت

 

سفرت زخم غریبی به دل من زده است

تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم

ماه

 

دروغ می گویند

من بار ها به آب نگاه کرده ام

تو فقط شب ها می آیی

پس چرا می گویند :

" ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ؟!؟! "

شهر بی چاره ی من !!!!

 

 

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

 

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

 

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

 

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو؟

 

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند

نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

 

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

 

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو؟

 

" شفیعی کدکنی "

شعری قابل تامل از شفیعی کدکنی

 

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار

گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها

چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ

چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

امروز 19 مهر تولد استاد فرهیخته ادبیات شفیعی کدکنی

 

بی قرارت چو شدم رفتی و یار من شدی

شادی خاطر اندوه گزارم نشدی

تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید

با که گویم که چراغ شب تارم نشدی

صدف خالی افتاده به ساحل بودم

چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی

بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز

برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی

از جنون بایدم امروز گشایش طلبید

که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی

 

             " شفیعی کدکنی "

 

سکوت پنهان

 

مدت هاست پشت ابرهای سکوت پنهان شده ای

و من از زمان  پیدایش هستی

تشنه مانده ام