مروارید
می گویند زیباشده ای!!
نمی دانند تو صدفم بوده ای!!!
می گویند زیباشده ای!!
نمی دانند تو صدفم بوده ای!!!
گم می شوم !!!!
به دنیایی که تصویری از یادم را
بر دیوار دلت نقاشی کرده باشد
زیاده نمی خواهم
قانعم
در راه عشق یارا همراه شو رها شو
گر همرهی بپا خیز
ور دل دو شد رها کن
"رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن"
ساعت ها را یکی یکی خط می کشم
همین که خدا دست روی چشمان روز می گذارد
چشمانم به دنبال صفحه ایست
که ردپای تو را
خط تو را
بوی تو را داشته باشد
دلم را برای دیدنت صابون زده بودم
اما
نه دل لایق بود
ونه صابون های امروزی ، صابون!!!
قلک بغض هایم را که بشکنی
باز هم ناز تو را خواهم خرید
و یک جعبه مداد رنگی
و با هر رنگش
باز هم ناز تو را خواهم کشید
نماز عشق را که نیت کردی
شک نکن
در هر رکعت که باشی
نمازت باطل می شود
گاهی بد نیستدست احساسمان را بگیریم
به پارک برویم
به خیابان ها نگاه کنیم و از روی خط عابر بگذریم
بستنی بخوریم
سرسره ، تاب ، الاکلنگ هم سوار شویم
خسته بشویم
روی نیمکت که نشستیم در گوشش بگوییم
من به یادت هستم
تو فراموش نشدنی هستی
دوستت دارم
عاشق که باشیم
تا "ما" راهی نیست
یک قدم می ماند تا " من و تو "
به خدا برسیم
و "حقیقت" یعنی این
مرا در جریان بودنت انداختی
و من غرقاب این تلاطم دوست داشتنی
می مانم
آنقدر که در برمودای وجودت محو شوم
برای باورت
اسماعیل خواهم شد
و گلوی دلم را
بر لبه ی تیغ باورت خواهم گذاشت
ای ابراهیم
حال خودت قضاوت کن
کداممان عاشق خواهیم بود ؟
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
دستانت را به من بده
چشمانت را به من بسپار
کلامت را از من مگیر
لبانت را به من بسپار
امروز را با من باش
احساسم را خوب دریاب
وقتی که سخت دل تنگی
بی تابی ناب مرا دریاب
"تو" بی "من" ، "من" بی "تو" می میریم
ای "ما" آغاز " ما" را دریاب
زیر باران ماه دوستت دارم
در لب پرتگاه دوستت دارم
گیسوی بی امان ، لب سرمست
چشم های سیاه دوستت دارم
بهترین اشتباه من بودی
بهترین اشتباه دوستت دارم
عاشق که باشیم
"بد" ، "زشت" ، "بی " ، "نه" را
در دایره المعارف عشق پیدا نمی کنیم
یا عاشق نیستیم
یا مسیر را اشتباه آمده ایم
می گویند "ترس برادر مرگ است"
یا عاشق باش
یا ترس را زندگی کن
یا . . .
عشق ترس نمی شناسد
عشق راه خود را می رود
تمام دل تنگیم را
در گوش ابر نجوا کردم
خدا کند که دستانت را
برای گرفتن باران باز کرده باشی !
من دل که نه، وجود به نگاهت سپرده ام
یک عمر چشم به پیامت سپرده ام
زنده به گور می کنم دختر وجودم را
تا باور کنی که وجود، به حضورت سپرده ام
- صبح آمده ست ، برخيز
(بانگ خروس گويد )
- وين خواب و خستگي را
در شط شب رها كن
مستان نيمه شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فرياد
در كوچه ها صدا كن
- خواب دريچه ها
با نعرهْ سنگ بشكن
بار دگر به شادي
دروازه هاي شب را ،
رو بر سپيده وا كن
بانگ خروس گويد
- فرياد شوق بفكن
زندان واژه ها را ديوار و باره بشكن
و آواز عاشقان را
مهمان كوچه ها كن.
- زين بر نسيم بگذار
تا بگذري از اين بحر
وز آن دو روزن صبح
در كوچه باغ مستي
باران صبحدم را
بر شاخه ي اقاقي
آيينه ي خدا كن.
- بنگر جوانه ها را ، وآن ارجمندها را
كان تار و پود چركين
باغ عقيم ديروز
اينك جوانه آورد.
بنگر به نسترن ها
بر شاخه هاي ديوار
خواب بنفشگان را
با نغمه اي در آميز
و اشراق صبحدم را
در شعر جويباران
از بودن و سرودن
تفسيري آشنا كن
- بيداري زمان را ،
با من بخوان به فرياد
ور مرد خواب و خفتي
« رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها كن »
دست چشمانت را
به دست چشمانم بسپار
بگذار زمان درنگ کند
تا عمری در هوای چشمانت پناه بگیرم
فصل روز های سبز مردگی !
فصل روزهای داغ بی تو بودن !
فصل قدم های تنها بر روی خش خش برگ ها !
فصل روز های سرد تنهایی !
به سر آمد
و امروز
"فصل تو" آغاز شد
باز آمدي اي آشنا تا من ز شادي پر بگيرم
آن شور و حال رفته را چون آمدي از سر بگيرم
همچون گل آمدي اي نو بهارم
پايان بخشيده اي بر انتظارم
در مقدم تو چون ابر بهاري
وز شوق روي تو اشكي ببارم
با تو ای آشنا همچون گذشته ها
عشق نهان در سینۀ من پا گرفته
رنگی دگر در چشم من دنیا گرفته
دوباره گویی صبا ز گلشن
شکوفه آرد به کلبۀ من به کلبۀ من
باز آمدي اي آشنا تا من ز شادي پر بگيرم
آن شور و حال رفته را چون آمدي از سر بگيرم
دستانم
تهی از بوی دستانت
عمریست سرگشته به هر سوی بو می کشد
نمی آیی ؟
دلم را ورق زدم
"تو"
در واژه واژه ی دلم جاریست!
کتاب ناب یعنی این :
یک کتاب
از ابتدا تا انتها فقط " تو "
راستش دلم برای یه استقلالی بی معرفت بدجور تنگ شده اما ازش اصلا خبری نیست