بزرگداشت فردوسی



       ۲۵ ارديبهشت ماه، سال روز بزرگداشت "حكيم ابوالقاسم فردوسي" جامعه علمي، فرهنگي و ادبي ايران و جهان را به تكاپويي ارزشمند، در زمينه شناخت آثار شاعر گرانقدر ايران زمين وا داشته است تا به اين بهانه،  دستاوردهاي اديبان و محققان در اين حوزه، در دسترس عموم قرار گيرد. شايد از اين ره، نه شيخ را كه خود را به خرد زنده كنند چرا كه او به حقيقت با تلاش سي ساله اش ادبيات و تاريخ ايران زمين و خود را زنده و پاينده کرد و براي هميشه از گزند ناملايمات در امان داشت. او خود مي فرمايد:

بناهاي آباد گردد خــــــــــــــــراب          ز باران و از تابـــــــش آفتاب 
پي افکنــــدم از نظم کاخي بلند          که از باد و باران نيابد گــــزند
بر اين نامه بر سال ها بگــــــذرد          بخواند همي هر که دارد خرد  
نميرم از اين پس که من زنده ام            که تخم سخن را پراکنده ام

       عاشقان و ره جويان او نيز به پاسداشت حكمت و خردمندي، اين روز را با نوشيدن جرعه هايي از شاهنامه اين گونه گرامي داشتند:
در آستانه‌ی روز بزرگداشت فردوسی
م‍ر‌اس‍م‌ ش‍‍ا‌ه‍ن‍‍ام‍ه‌ خ‍و‌ان‍‍ي‌ در م‍ي‍د‌ان‌ ف‍ردوس‍‍ي‌ م‍ش‍‍ه‍د
‌ه‍م‍‍اي‍ش‌ ب‍زرگ‍د‌اش‍ت‌ ف‍ردوس‍‍ي‌ ، ت‍وس‍ط ‌آم‍وزش‌ و پ‍رورش‌ م‍ش‍‍ه‍د
شاهنامه " تلفيق شاعرانه اسطوره و عرفان "

سومين كنگره بزرگداشت فردوسي در تهران
بزرگداشت فردوسي در شهركرد و يزد
سمينار بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي از سوي انجمن علمي - فرهنگي دانشجويان ودانش آموختگان نابيناي ايران

بزرگداشت "حکيم ابوالقاسم فردوسي" در دانشکده زبان هاي خارجي دانشگاه تهران
كمبريج درباره تحقيقات شاهنامه‌پژوهي گزارش مي‌دهد
فردوسي نماد جاودانه فرهنگ ايران
شب هاي فردوسي در فرهنگسراي نياوران
شعرخوانی شاعران تبریزی در «بزرگداشت فردوسی»

نمايش قالي سخنگو بيضايي در روز بزرگداشت فردوسيايران چك فردوسي» صادر شد
شاهنامه فردوسي جهان انديشه و فرهنگ
فردوسي خردگرايي كاملا طبيعي 
 نگاهی به جایگاه جهانی شاهنامه حکیم توس

فردوسی بنیانگذار ایرانشناسی 

سهراب



يادت هميشه جاودان سهراب



گوش کن.

 

جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را.

 

چشم تو زینت تاریکی نیست.

 

پلکها را بتکان. کفش به پا کن و بیا.

 

وبیا تا جایی

 

که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.

 

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو.

 

و مزامیر شب اندام تو را

 

مثل یک قطعه ي آواز به خود جذب کند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ي عشق تر است

 

                                                  سهراب سپهری 

غزل دوم حافظ



صلاح کار کجــــــــــــــــا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجــــــا
دلـــــــم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شـــــــراب ناب کجا
چه نسبت اســت به رندی صلاح و تقوا را
سمــــــــــــــاع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابـــــــــد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجــــــــــــــا
چو کحل بینش ما خـــــــاک آستان شماست
کجا رویم بفرمــــــــــــا از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه اسـت
کــــــجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشـــــــش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجــا

اولين غزل حافظ



الا یا ایها الســـــــــــــــــــــاقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مش/کل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایــــــــــد
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ ها
مــرا   در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمـــــــل‌ ها
به مـــــــی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ــها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هــــایل
کـــــــــــــجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کـــــــامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گرهمی‌خواهی ازاو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـــــــها

مست و هوشيار



محتسب، مستـــــــــــــــي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست، اين پيراهن است، افسار نيست
گفت: مستي، زان سبب افتان و خيزان مــــــــــي‌روي
گفت: جــــــــــــــرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست
گفت: مي‌بايد تو را تا خانه قاضي بـــــــــــــــــــــــــرم
گفت: رو صــــــــبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت: نزديك است والي را سراي، آنجا شويــــــــــــــم
گفت: والي از كجـــــــــــــــــــــــا در خانه خمّار نيست
گفت: تــــــــــــــــــا داروغه را گوييم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيســــــــــــــــــــــــت
گفت: ديناره بده پنهــــــــــــــــــــان و خود را وا رهان
گفت: كـــــــــــــــــــار شرع، كار درهم و دينار نيست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بيرون كنــــــــــــــــــــم
گفت: پوسيده است،  نقـــــــــــــشي ز پود و تار نيست
گفت: آگه نيســـــــــــــــــــــــتي كز سر در افتادت كلاه
گفت: در سر عقل مي‌بايد، بي كلاهي آر نيــــــــــــست
گفت: مي بسيار خــــــــــوردي، زان چنين بيخود شدي
گفت: اي بيــــــــــــــهوده گو، حرف كم و بسيار نيست
گفت: بايد حد زند هوشيار مردم، مســـــــــــــــــــــت را
گفت: هوشياري بيــــــــــار، اينجا كسي هوشيار نيست


 «پروين اعتصامي »

ني نامه مولانا



بشنو از نی چــــــون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت مــــــــــــــــی‌کـند

کـــــــــــــــز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مـــــــــــــرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فــراق

تا بــــــــــــــــگویم شرح درد اشتیاق

هرکسی کاودورماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویـــــــش

من به هر جمعیتـــــــــــــی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شــــــدم

هــــــــرکسی از ظنّ خود شد یار من

از درون من نجست اسرار مــــــــــن

سر من از نالـــــــــــهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیـست

تن ز جان و جان ز تن مستورنیست

لیک کس را دید جــان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست بــــاد

هـــــــــر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نـــــــــــــــی فتاد

جوشـــــــــش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هــــــــــرکه از یاری برید

پرده‌هايـــــــــــــــش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کـــــه دید؟

همچـــو نی دمساز و مشتاقی کی دید؟

نی حدیث راه پر خون مــــــــــــی‌کند

قصه‌های عشـــــــــــق مجنون می‌کند

محـــــرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیــــــــــــــــــگاه شد

روزها با ســــــــــــــــوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک  نــیست

تو بمان ای آنکه چــون تو پاک نیست

هر که جز مـــــــــاهی ز آبش سیر شد

هــــرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خــــــــــــــــــام

پـــــــــــــــس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل بـــــــــــــــــاش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بنــــــــــــــــــد زر

گر بریزی بحــــــــــــر را در کوزه‌ای

چنــــــــــــــد گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حــــــــــــــــریصان پر نشد

تـــــــــــــــا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شـــــــد

او ز حرص و عـــــــــیب کلی پاک شد

شــــــاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمــــــــــــــــــــــله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس مـــــــــــــــــا

ای تـــــــــــــــو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شـــــــــد

کوه در رقـــــــــــــص آمد و چالاک شد

عــــــــــــــــــــــشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خرّ موسی صاعــــــــــــقا

با لب دمساز خـــــــــــــــــــود گر جفتمی

همــــــــــــــــــــــچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جــــــــــــــــــدا

بی زبان شد گــــــــــــــرچه دارد صد نوا

چــــــــونکه گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشـــــــــــت

جمـــــــــــــله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مـــــــــــــرده‌ای

چون نباشد عشـــــــــــــــــــق را پروای او

او چــــــــــــــــــو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پــــــــــــــس

چـــــــــــــــــون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخــــــــــــــن بیرون بود

آیـــــــــــــــــــــــــــــــنه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیســــــــــــــــــــــــــت

زانکه زنــــــــــــگار از رخش ممتاز نیست

چــــون کنم توصیف تو ؟



می توان در سایه ي آموختــن

 گنـــج عشق جاودان اندوختن

اول از استـــــــــاد یاد آموخیتم

بس سویدای سخن آموختیـــــم

ای معلم چــــون کنم توصیف تو

 چون خدامشگل توان تعریف تو 

به نام عالِمي كه آموزگار نداشت



      درود عزيزان

      روز و هفته تان (معلم) فرخنده

      اينك كه با قلبي سرشار از دوستي ، با كوله باري از اندوخته ها و عنايت بي كران معلم جاويد قدم در مسير عشق نهاده ايم . عاشقانه مي ايستيم و ققنوس وار مي سوزيم تا حياتي در نسلي بدهيم كه پيغامبران عشق باشند و اين تحفه ي آسماني را در بي كران هستي بگسترند . باشد كه شكوفايي اين غنچه هاي عشق را نظاره گر باشيم . 

استفهام انكاري و تاكيدي(تقريري)



      در علم معاني از فصاحت و بلاغت ِكلام سخن به ميان مي آيد . علما فصاحت را روشني و درستي كلام گرفته اند به طوري كه كلام با قواعد دستوري و معنايي زبان مغايرت نداشته باشد وكلام بتواند معني ومفهومي را كه نويسنده در ذهن دارد به مخاطب برساند .

      بلاغت به كار بردن هنري زبان است به نحوي كه بيشترين تأثير را بر مخاطب بگذارد ؛ يعني نويسنده از بين جملات هم معني جمله اي را بر گزيندكه موثرتر باشد تا بتواند مخاطب را با احساس دروني خود همراه كند .لازمه ي بلاغت فصاحت است . به همين جهت فصاحت و بلاغت دو بال ادبياتند ؛ بلاغت بدون فصاحت چون پرنده اي است كه يك بال آن شكسته و نمي تواند وافي به مقصود باشد .

      هدف غايي نوشته هاي ادبي تأثير بر مخاطب است ونويسنده از تمام شگردهاي خود استفاده مي كند تا اين تأثير گذاري به غايت خود برسد .  اين شگردها در اصطلاح شيوه هاي بلاغي خوانده مي شوند ؛ چون : تقديم  و تأخير و حذف اركان  جمله ، ايجاز و اطناب ، استفاده از جمله هاي انشايي ( عاطفي ، امري و پرسشي ) به جاي جمله هاي صرفاً اخباري .

      در علم معاني جمله ها به دو گونه ي خبري و انشايي تقسيم مي شوند . جمله ي خبري جمله اي است كه احتمال صدق كذب بر آن مي رود ؛ يعني سخن درست است يا نادرست ؛ مثال:

     « بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد     باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد .»

      همان طور كه مي بينيد مي توان جمله ها را تكذيب كرد ؛ مثلأ چنين گفت: بلبل اصلأ رنجي نكشيده و گلي هم به دست نياورده است .

      ولي انشا سخني را گويند كه صدق و كذب نداشته باشد ؛ مثال :

      آيا دوباره گيسوانم را //در باد شانه خواهم زد ؟آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟// وشمعداني را // در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟  ( فروغ )

      الهي سينه اي ده آتش افروز        در آن سينه دلي و آن دل همه سوز   (وحشي بافقي )

     مي بينيم كه در اين نوع جمله ها اصولأ درست ونادرست بودن مطرح  نيست.  زيرا احساسات وعواطف دروني خود را بيان مي كنيم و مضمون آنها اموري از قبيل امر و نهي آرزو و پرسش است .

      يكي از انواع شيوه هاي بلاغت استفاده از جملات پرسشي ( استفهام ) به جاي جملات خبري است . غرض اصلي از پرسش طلب خبر است  اما در حوزه ي ادبيات ، نه براي كسب خبر بلكه  براي تأثير كلام از جمله هاي پرسشي استفاده مي شود . از مخاطب جوابي را نمي خواهند . مقصود اصلي آن است كه مخاطب را به تفكر وتعمّق هرچه بيشتر در موضوع وادار كنند .در پرسش ادبي مقاصد متفاوتي از قبيل : نهي ، توبيخ ، تمنّي و آرزو ، طنز و تحقير ، تعجّب و حيرت  و .... نهفته است . دكتر شميسا در كتاب «معاني»جملات پرسشي را به 28 نوع تقسيم كرده است .براي جلوگيري از اطاله ي كلام و اينكه بحث براي دانش آموزان مفيد واقع شود بحث خود را به استفهام انكاري و استفهام تقريري (تأكيدي )محدود مي نماييم .

      در خود آزمايي درس سوم ادبيات فارسي سال دوم از دانش آموزان خواسته شده است كه  استفهام انكاري را در متن درس مشخص كنند. در حاليكه پيش از آن در اين مورد هيچگونه توضيحي داده نشده است و بيشتر دانش آموزان معني ومفهوم اين اصطلاح را نمي دانند .

      استفهام انكاري چیست؟ : استفهام در لغت یعنی طلب فهم ، سوال كردن و پرسیدن؛ و استفهام انكاری یعنی سؤال كردنی كه جواب آن قرین به تكذیب و انكار باشد  .

مثال :  شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین هایل       كجا دانند حالِ ما سبكباران ساحل‌ها؟ (حافظ)

     مقصود شاعر این بوده كه سبكباران ساحل‌ها حال ما را به هیچ وجه نمی‌فهمند، این جملۀ خبری منفی را در قالب پرسش آورده و به دنبال تكذیب سؤال است. یا:

     تو كز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون          كجا به كوی حقیقت گذر توانی كرد ؟ (سعدی)

      یعنی: معلوم است كه گذر نمی‌كنی، اصلاً و ابداً. جوابی كه معمولاً در ذهن مخاطب برای این گونه سوال شعری شكل می‌گیرد، این است كه: نه، چطور ممكن است؟ چنین چیزی امكان ندارد.

      توجه : در استفهام انكاري پرسش به صورت مثبت مطرح مي شود وجواب آن منفي است ؛ يعني هدف نويسنده اين است كه خواننده را به رد سخن و مطلب وادار و او را با خود همراه و هم عقيده كند  واگر جمله را به صورت خبري بياوريم جمله منفي مي شود ؛ مثلاً دو مثال بالا به اين صورت در مي آيند :

               سبكباران ساحل‌ها حالِ ما را  نمي دانند . 

                به كوی حقیقت نمي توانی گذر بكني .

    به شهر تو شير و نهنگ و پلنگ         سوار اندر آيند هر سه به جنگ؟   

                                                                    معلوم است كه سوار نمي آيند

      خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان       كي كند اين جا مقام مرغ كز آن بحر خاست؟

      استفهام تأكيدي كه دكتر شميسا از آن به عنوان استفهام تقريري ياد مي كند پرسشي است كه مخاطب به درستي و صحت قول گوينده اقرار مي كند . در اين نوع پرسش صورت سؤال منفي ذكر مي گردد و جواب مثبت است؛يعني با جواب بله مخاطب به درستي سخن اقرار مي كنيم وتأكيد مي كنيم كه حتماً چنين خواهد بود .

      مثال : آيا نبايد اين كار را كرد (يعني حتماً بايد اين كار را كرد )

      آيا پايان همه مرگ نيست ؟ (يعني حتماً پايان همه مرگ است)

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد      كيست كه تن چو جامِ مي  جمله دهن نمي كند؟(حافظ)

پياده نديدي كه جنگ آورد      سر سر كشان زير سنگ آورد ؟ (شاهنامه)

آيا از سرزمين تو بود كه فرشتگان / سرودهاي صلح و شادي را براي چوپانان خواندند؟

نه آيا بايد شكر كني كه باز تو راكبي و او مركوب؟ (سيرت مولانا ،زرين كوب)

خطی از استاد شیرازی

اشکی در گذرگاه تاریخ



از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
  
 

فریدون مشیری

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد



ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها
، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین
، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم
، بر باد رفته باشد

پرشور از
"حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

انواع جناس تام






     جناس تام یعنی همانندی کامل دو لفظ با اختلاف در معنی . جناس تامّ بر دو نوع است : «مماثل » و «مستوفی "».


      در جناس مماثل طبقة دستوری دو واژه (اسم ، فعل ، حرف و مانند اینها) یکی است ؛ مانند ساعة (قیامت ) و ساعة (واحد زمان )، که هر دو اسم اند، در آیة 55 سورة روم :
    
      «یَومَ تَقُومُ السّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجرِمونَ ما لَبِثُوا غَیرَ ساعَةٍ...» (روزی که رستاخیز برپا شود، مجرمان سوگند یاد می کنند که جز ساعتی ] بیش [ درنگ نکرده اند).
«ای چراغ همه بتانِ خطا/ دور بودن ز روی توست خطا» (شمس قیس ، ص 338).

      خطا در مصراع اول به معني سرزميني در تركستان كه به خوبرويان معروفند / و در مصراع دوم همان معناي اشتباه است .

       در جناس مستوفی " دو واژة همانند طبقة دستوری واحدی ندارند، مانند کلمة باد در بیت مولوی که در مصراع اول اسم و در مصراع دوم فعل است :

      «آتش است این بانگ نای و نیست باد/ هرکه این آتش ندارد نیست باد» (مولوی ، ج 1، دفتر اول ، ص 3)