پشت هیچستانم

 

به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
                        " سهراب سپهری "

 به همین نزدیکی

به دنبال خدا نگرد 

 خدا گم نیست 

خدا در آسمان ها هم نیست

خدا در توست ، در من ، در ما

خدا در درون توست ،

در تمام دلت

نه دلت کوچک نیست !

دلت از تمام هستی هم وسیع تر است

 دستت را روی دلت بگذار ،

صدایش کن

خدا همین جاست

در همین نزدیکی

به همین نزدیکی

در آن نفس که بمیرم

 اینم یه غزل ناب واقعا وصف حالم بود شما هم ازش لذت ببرین

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تـــو باشم بدان امید دهم جان که خاک کــــــــــــوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهـــــــدان دو عالم نظـــــــــــــر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گـــــــر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بـــــــــــــوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبــــــــویم جمال حــــــــــــــور نجویم دوان به سوی تو باشم
مـــی بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تـــــــو باشم
هــــــــزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن و گر خلاف کنم سعدیا به ســـــــــــــــوی تو باشم

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

این غزل واقعا بی نظیر هربار می خونم دوست دارم بنویسم شما هم ازش لذت ببرین پر از عشق و حکمت و ریبایی این شعر

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن          منم که دیـــــــــــــده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیـــم و ملامت کـشیم و خوش باشیم          کـه در طریقـت ما کافریست رنـجیـــدن

بـه پیر میکده گفتــم که چیست راه نجات           بخواسـت جام می و گفت عیب پوشیـدن

مـــــراد دل ز تـماشای باغ عالـم چیسـت           بـه دست مردم چشـم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب           کـه تا خراب کنم نقـش خود پــــرسـتیدن

بـه رحـمـت ســـــــر زلـف تو واثقم ور نه           کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عـنان به میکده خواهیـم تافت زین مجلس           کـه وعظ بی عملان واجب است نشنیـــدن

ز خـط یار بیامـــــــوز مـهر با رخ خوب           کـه گرد عارض خوبان خوش است گردـدن

مـبوس جز لب ساقــــــی و جام می حافـظ           کـه دست زهدفروشان خطاست بوسیــــدن

                                                 " حافظ "

وقتی تو دور می شی ازم

 

وقتی تو از پیشم می ری

دنیا خراب می شه برام 

قناری ها نمی خونن

بارون نمی باره برام

وقتی تو از پیشم می ری 

دلم دیگه نمی زنه

چشمام دیگه نمی بینه 

لبام دیگه نمی خونه

وقتی ازم تو دور می شی

دلم یهو کنده می شه 

گلوم پر از غصه می شه

بغض می کنه می ترکه

شبام ستاره ندارن

آفتاب نمیاد تو روزام

همه می پرسن چی شده؟

قیامت ؟ قیامت ؟

نمی دونن تو نباشی 

دنیا برام تموم شده 

دارم می میرم به خدا

قیامتم شروع شده 

ببین چه جوری جون می دم

دلت نمی سوزه برام ؟

دل تنگ


می گویند دل تنگت نباشم 

خدای من !!!!!!!!!

انگار به دریا می گویند خیس نباش !!!

قضاوت زود نکنیم




     مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند  پچ پچ مي كند ،

      آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .
اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد  زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

                                             " پائلو کوئیلو "


همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که 
ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم .

قایم باشک


درست یک عمر است 

که در سیاهی شب چشم گذاشته ام

و تو پنهان 

در هزار توی شب شده ای 

من هنوز در حال شمردنم

و گوش هایم را تیز کرده ام تا تو از گوشه ای 

بگویی بیا

و می ترسم اگر باز کنم چشم هایم را 

نباشی 

و پیدا نشوی 

چه بازی سختی است "قایم باشک"

صدایم کن 

اعداد تمام شدند !

می ترسم

سیر نمی شوم ز تو

 

سير نمي شوم زتو، اي مه جانفزاي من
جور مكن، جفا مكن، نيست جز اين سزاي من
با ستم و جفا خوشم، گر چه درون آتشم
چونك تو سايه افكني، بر سرم اي هماي من
چونك كند شكر فشان، عشق براي سر خوشان 
نرخ نبات بشكند، چاشني بلاي من
عود دمد زدود من، كور شود حسود من
زفت شود وجود من، تنگ شود قباي من
آن نفس اين زمين بود، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در، نعره زنان كه هاي من
آمد دي خيال تو، گفت مرا كه : غم مخور
گفتم : غم نمي خورم، اي غم تو دواي من
گفت كه : غم غلام تو، هر دو جهان به كام تو
ليك، زهر دو، دور شو از جهت لقاي من
گفتم : چون اجل رسد ، جان بجهد از اين جسد
گر بروم به سوي جان، باد شكسته پاي من
گفت : اگر ترش شوم ، از پي رشك مي روم
تا نرسد به چشم بد، كر و فر ولاي من
گفت : كه روز كي دو سه ، مانده ام در آب وگل
بسته خوفم و رجا، تا برسد صلاي من
گفت : در اب وگل نيي، سايه توست اين طرف
برد تو را از اين جهان، صنعت جان رباي من
زينچه بگفت دلبرم، عقل پريد از سرم
باقي قصه عقل كل بو نبرد ، چه جاي من؟!
                

                       "مولانا "

 

سلام دوستان


سلام دوستای همیشگی من 

دلم واستون تنگ شده بود مرسی از پیامای خوبتون ببخشید من چند روزی مسافرت بودم امیدوارم همگی دلتون شاد و خندون باشید 

فروختیم

دیروز تو یه همایشی این شعرو شنیدم خوشم اومد شما هم لذتشو ببرین عزیزان


ما بال را به خلوت زنـــــــــــــــــــدان فروختیم خورشید را به نسل زمستان فروختیم

ما را همین سزاست که بی ریشه مانده ایم        چون باغ را به گوشه ی گلدان فروختیم

وقتی که شب بر آینه چوب حـــــــــــــــراج زد          اخلاص را به قیمت ارزان فروختیــــــــم

آن قـــــــــــدر زیر بارش تردید تر شدیــــــــــم          تا دوست را به دوست نمایان فروختیم

روزی که عشــــــــــق را به تباهی رقم زدیم          "آغاز " را به نقطه ی " پایان " فروختیم

ای سیب


ای سیب !

تو میوه ی بهشتی یا دوزخ ؟

اگر  بهشت

چرا  آدم را از بهشت راندی  ؟

و اگر  دوزخ

چرا همه تو را بهشتی می خوانند ؟

دل و باز هم دل


اینجا زمین است 
ساعت به وقت انسانیت خواب است 
دل عجب موجود سخت جانی است 
تنگ می شود 
می شکند
می سوزد
می میرد 
و باز هم با عشق می تپد

امید با رنگی دیگر


 
      تعدادي موش آزمايشگاهي را به استخر آبي انداختند و زمان گرفتند تا ببينند چند ساعت دوام خواهند آورد .
      موش ها حداكثر زماني راكه توانستند دوام بيارند 17 دقيقه بود.
      سري دوم موشها رو با توجه به اينكه حداكثر 17 دقيقه مي توانند زنده بمانند به همان استخر انداختند.
      اما اين بار قبل از 17 دقيقه نجاتشا ن دادند.بعد از اينكه زماني رو نفس تازه كردند دوباره آنها را به استخر انداختند.
      حدس بزنيد چقدر دوام آوردند؟ 26 ساعت

      پس از بررسي به اين نتيجه رسيدند كه علت زنده بودن موش ها اين بوده كه آنها اميدوار بودند تا دستي باز هم آنها را نجات خواهد داد و توانستند اين همه دوام بياورند.

چشمانت

 

با سیاهی چشمانت بر قلبم می نویسی

حادثه ای جاریست

می بینم ،

لمس می کنم ،

می بویم ،

می چشم ،

می شkوم ،

و احساس می کنم آن را

به راستی چشمانت چه دستی بر قلم دارند

که اینگونه می آفرینند

زیبا ترین حادثه ی زندگی را

"عشق " را

همیشه با منی

 

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور  هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی

خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی

خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !

گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی

این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...

اِن یکادُ الذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!

من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!

دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟

فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی

رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

 

عشق حقیقی

 

  به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست         عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

 به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است         به ارادت ببرم درد که درمان هــــــم از اوست

مرگ شیرین

 

از بس که نیامدی

از خدا خواستم که بمیرم

نه اینکه گله بکنم ، نه

اینکه :

می دانم پس از مرگ خاک خواهم شد

و جزئی از زمین

و تو هر جا که قدم بگذاری

تو را حس خواهم کرد

هر روز ،

همه جا

هر لحظه

در آغوشت خواهم داشت

چه مرگ شیرینی !

خواهم نوشت

 

من با سیاهی دو چشــــــــــم سیاه تو

خـــــــــــواهم نوشت بر کرانه ی این باغ

دستی همیشه منتظر دست دیگراست

چشمی همیشه هست که نمی خوابد

                               " خسرو گلسرخی "

آشوب

 

آشوب همان حس غریبی است که دارم

وقتی که به لب های تــــــو لبخند نباشد

در وفای عشق تو

 


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

می دانم نمی آیی

 

گر چه می دانم نمی آیی ولــــــــــی هر دم ز شوق 

 سوی در می آیم و هر سو نگاهی نگاهی می کنم

آتش قلبم برای توست

 

سرد است

دستانت چقدر یخ کرده اند

واژه های خشک را

در جنگل دلم پیدا می کنم

و با دستانم می شکانمشان

قلبم گلوله ی آتش است

نگاه نافذ و تیزت را در آن بچرخان

تا سوراخ شود

دودش که در آمد

کاغذ حرف هایم را روشن می کنم

و چوب ها آتش خواهند گرفت

دستانت را در حرارت آن بگرد

گرمای قلبم را

تقدیمت می کنم

نازنینم