داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه (فردوسی)
| چو بیژن شنید این سخن خیره شد | همه چشمش از روی او تیره شد | |
| ببیشه درآمد بکردار شیر | کمان را بزه کرد مرد دلیر | |
| چو ابر بهاران بغرید سخت | فرو ریخت پیکان چو برگ درخت | |
| برفت از پس خوک چون پیل مست | یکی خنجر آب داده بدست | |
| همه جنگ را پیش او تاختند | زمین را بدندان برانداختند | |
| ز دندان همی آتش افروختند | تو گفتی که گیتی همی سوختند | |
| گرازی بیامد چو آهرمنا | زره را بدرید بر بیژنا | |
| چو سوهان پولاد بر سنگ سخت | همی سود دندان او بر درخت | |
| برانگیختند آتش کارزار | برآمد یکی دود زان مرغزار | |
| بزد خنجری بر میان بیژنش | بدو نیمه شد پیل پیکر تنش | |
| چو روبه شدند آن ددان دلیر | تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر | |
| سرانشان بخنجر ببرید پست | بفتراک شبرنگ سرکش ببست | |
| که دندانها نزد شاه آورد | تن بیسرانشان براه آورد | |
| بگردان ایران نماید هنر | ز پیلان جنگی جدا کرده سر | |
| بگردون برافگند هر یک چو کوه | بشد گاومیش از کشیدن ستوه | |
| بداندیش گرگین شوریده رفت | ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت | |
| همه بیشه آمد بچشمش کبود | برو آفرین کرد و شادی نمود | |
| بدلش اندر آمد ازان کار درد | ز بدنامی خویش ترسید مرد | |
| دلش را بپیچید آهرمنا | بد انداختن کرد با بیژنا | |
| سگالش چنین بد نوشته جزین | نکرد ایچ یاد از جهان آفرین | |
| کسی کو بره بر کند ژرف چاه | سزد گر نهد در بن چاه گاه | |
| ز بهر فزونی وز بهر نام | براه جوان بر بگسترد دام | |
| نگر تا چه بد ساخت آن بیوفا | مر او را چه پیش آورید از جفا | |
| بدو آن زمان مهربانی نمود | بخوبی مر او را فراوان ستود | |
| چو از جنگ و کشتن بپرداختند | نشستنگه رود و می ساختند | |
| نبد بیژن آگه ز کردار اوی | همی راست پنداشت گفتار اوی | |
| چو خوردن زان سرخ می اندکی | بگرگین نگه کرد بیژن یکی | |
| بدو گفت چون دیدی این جنگ من | بدین گونه با خوک آهنگ من | |
| چنین داد پاسخ که ای شیرخوی | بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی | |
| بایران و توران ترا یار نیست | چنین کار پیش تو دشوار نیست | |
| دل بیژن از گفت او شاد شد | بسان یکی سرو آزاد شد | |
| بیژن چنین گفت پس پهلوان | که ای نامور گرد روشنروان | |
| برآمد ترا این چنین کار چند | بنیروی یزدان و بخت بلند | |
| کنون گفتنیها بگویم ترا | که من چندگه بودهام ایدرا | |
| چه با رستم و گیو و با گژدهم | چه با طوس نوذر چه با گستهم | |
| چه مایه هنرها برین پهن دشت | که کردیم و گردون بران بر گذشت | |
| کجا نام ما زان برآمد بلند | بنزدیک خسرو شدیم ارجمند | |
| یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور | به دو روزه راه اندر آید بتور | |
| یکی دشت بینی همه سبز و زرد | کزو شاد گردد دل رادمرد | |
| همه بیشه و باغ و آب روان | یکی جایگه از در پهلوان | |
| زمین پرنیان و هوا مشکبوی | گلابست گویی مگر آب جوی | |
| ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ | هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ | |
| خمآورده از بار شاخ سمن | صنم گشته پالیز و گلبن شمن | |
| خرامان بگرد گل اندر تذرو | خروشیدن بلبل از شاخ سرو | |
| ازین پس کنون تا نه بس روزگار | شد چون بهشت آن در و مرغزار | |
| پری چهره بینی همه دشت و کوه | ز هر سو نشسته بشادی گروه | |
| منیژه کجا دخت افراسیاب | درفشان کند باغ چون آفتاب | |
| همه دخت توران پوشیدهروی | همه سرو بالا همه مشک موی | |
| همه رخ پر از گل همه چشم خواب | همه لب پر از می ببوی گلاب | |
| اگر ما بنزدیک آن جشنگاه | شویم و بتازیم یک روزه راه | |
| بگیریم ازیشان پری چهره چند | بنزدیک خسرو شویم ارجمند | |
| چو گرگین چنین گفت بیژن جوان | بجوشیدش آن گوهر پهلوان | |
| گهی نام جست اندران گاه کام | جوان بد جوانوار برداشت گام | |
| برفتند هر دو براه دراز | یکی از نوشته دگر کینهساز | |
| میان دو بیشه بیک روزه راه | فرود آمد آن گرد لشکر پناه | |
| بدان مرغزاران ارمان دو روز | همی شاد بودند باباز و یوز | |
| چو دانست گرگین که آمد عروس | همه دشت ازو شد چو چشم خروس | |
| ببیژن پس آن داستان برگشاد | وزان جشن و رامش بسی کرد یاد | |
| بگرگین چنین گفت پس بیژنا | که من پیشتر سازم این رفتنا | |
| شوم بزمگه را ببینم ز دور | که ترکان همی چون بسیچند سور | |
| وز آن جایگه پس بتابم عنان | بگردن برآرم ز دوده سنان | |
| زنیم آنگهی رای هشیارتر | شود دل ز دیدار بیدارتر | |
| بگنجور گفت آن کلاه بزر | که در بزمگه بر نهادم بسر | |
| که روشن شدی زو همه بزمگاه | بیاور که ما را کنونست گاه | |
| همان طوق کیخسرو و گوشوار | همان یارهی گیو گوهرنگار | |
| بپوشید رخشنده رومی قبای | ز تاج اندر آویخت پر همای | |
| نهادند بر پشت شبرنگ زین | کمر خواست با پهلوانی نگین | |
| بیامد بنزدیک آن بیشه شد | دل کامجویش پر اندیشه شد | |
| بزیر یکی سر وبن شد بلند | که تا ز آفتابش نباشد گزند | |
| بنزدیک آن خیمهی خوب چهر | بیامد بدلش اندر افروخت مهر | |
| همه دشت ز آوای رود و سرود | روان را همی داد گفتی درود | |
| منیژه چو از خیمه کردش نگاه | بدید آن سهی قد لشکر پناه | |
| برخسارگان چون سهیل یمن | بنفشه گرفته دو برگ سمن | |
| کلاه تهم پهلوان بر سرش | درفشان ز دیبای رومی برش | |
| بپرده درون دخت پوشیده روی | بجوشید مهرش دگر شد به خوی | |
| فرستاد مر دایه را چون نوند | که رو زیر آن شاخ سرو بلند | |
| نگه کن که آن ماه دیدار کیست | سیاوش مگر زنده شد گر پریست | |
| بپرسش که چون آمدی ایدرا | نیایی بدین بزمگاه اندرا | |
| پریزادهای گر سیاوشیا | که دلها بمهرت همی جوشیا | |
| وگر خاست اندر جهان رستخیز | که بفروختی آتش مهر تیز | |
| که من سالیان اندرین مرغزار | همی جشن سازم بهر نوبهار | |
| بدین بزمگه بر ندیدیم کس | ترا دیدم ای سرو آزاده بس | |
| چو دایه بر بیژن آمد فراز | برو آفرین کرد و بردش نماز | |
| پیام منیژه به بیژن بگفت | همه روی بیژن چو گل بر شکفت | |
| چنین پاسخ آورد بیژن بدوی | که من ای فرستادهی خوب روی | |
| سیاوش نیم نز پری زادگان | از ایرانم از تخم آزادگان | |
| منم بیژن گیو ز ایران بجنگ | بزخم گراز آمدم بیدرنگ | |
| سرانشان بریدم فگندم براه | که دندانهاشان برم نزد شاه | |
| چو زین جشنگاه آگهی یافتم | سوی گیو گودرز نشتافتم | |
| بدین رزمگاه آمدستم فراز | بپیموده بسیار راه دراز | |
| مگر چهرهی دخت افراسیاب | نماید مرا بخت فرخ بخواب | |
| همی بینم این دشت آراسته | چو بتخانهی چین پر از خواسته | |
| اگر نیک رایی کنی تاج زر | ترا بخشم و گوشوار و کمر | |
| مرا سوی آن خوب چهر آوری | دلش با دل من بمهر آوری | |
| چو بیژن چنین گفت شد دایه باز | بگوش منیژه سرایید راز | |
| که رویش چنینست بالا چنین | چنین آفریدش جهان آفرین | |
| چو بشنید از دایه او این سخن | بفرمود رفتن سوی سرو بن | |
| فرستاد پاسخ هم اندر زمان | کت آمد بدست آنچ بردی گمان | |
| گر آیی خرامان بنزدیک من | بیفروزی این جان تاریک من | |
| نماند آنگهی جایگاه سخن | خرامید زان سایهی سروبن | |
| سوی خیمهی دخت آزاده خوی | پیاده همی گام زد برزوی | |
| بپرده درآمد چو سرو بلند | میانش بزرین کمر کرده بند | |
| منیژه بیامد گرفتش ببر | گشاد از میانش کیانی کمر | |
| بپرسیدش از راه و رنج دراز | که با تو که آمد بجنگ گراز | |
| چرا این چنین روی و بالا و برز | برنجانی ای خوب چهره بگرز | |
| بشستند پایش بمشک و گلاب | گرفتند زان پس بخوردن شتاب | |
| نهادند خوان و خورش گونه گون | همی ساختند از گمانی فزون |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:30 توسط رضا
|