داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 3
| بوردگه بر یکی زین هزار | اگر زنده مانم بمردم مدار | |
| ز بیژن چو این گفته بشنید چشم | بروبر فگند و برآورد خشم | |
| بگرسیوز اندر یکی بنگرید | کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید | |
| نبینی که این بدکنش ریمنا | فزونی سگالد همی بر منا | |
| بسنده نبودش همین بد که کرد | همی رزم جوید بننگ و نبرد | |
| ببر همچنین بند بر دست و پای | هم اندر زمان زو بپرداز جای | |
| بفرمای داری زدن پیش در | که باشد ز هر سو برو رهگذر | |
| نگون بخت را زنده بر دار کن | وزو نیز با من مگردان سخن | |
| بدان تا ز ایرانیان زین سپس | نیارد بتوران نگه کرد کس | |
| کشیدندش از پیش افراسیاب | دل از درد خسته دو دیده پر آب | |
| چو آمد بدر بیژن خسته دل | ز خون مژه پای مانده بگل | |
| همی گفت اگر بر سرم کردگار | نوشتست مردن ببد روزگار | |
| ز دار و ز کشتن نترسم همی | ز گردان ایران بترسم همی | |
| که نامرد خواند مرا دشمنم | ز ناخسته بردار کرده تنم | |
| بپیش نیاکان پهلو منش | پس از مرگ بر من بود سرزنش | |
| روانم بماند هم ایدر بجای | ز شرم پدر چون شوم باز جای | |
| دریغا که شادان شود دشمنم | چو بینند بر دار روشن تنم | |
| دریغا ز شاه و ز مردان نیو | دریغا که دورم ز دیدار گیو | |
| ایا باد بگذر بایران زمین | پیامی بر از من بشاه گزین | |
| بگویش که بیژن بسختی درست | چو آهو که در چنگ شیر نرست | |
| ببخشود یزدان جوانیش را | بهم برشکست آن گمانیش را | |
| کننده همی کند جای درخت | پدید آمد از دور پیران ز بخت | |
| چو پیران ویسه بدانجا رسید | همه راه ترک کمربسته دید | |
| یکی دار برپای کرده بلند | کمندی برو بسته چون پای بند | |
| ز ترکان بپرسید کین دار چیست | در شاه را از در دار کیست | |
| بدو گفت گرسیوز این بیژنست | از ایران کجا شاه را دشمنست | |
| بزد اسب و آمد بر بیژنا | جگر خسته دیدش برهنه تنا | |
| دو دست از پس پشت بسته چو سنگ | دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ | |
| بپرسید و گفتش که چون آمدی | از ایران همانا بخون آمدی | |
| همه داستان بیژن او را بگفت | چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت | |
| ببخشود پیران ویسه بروی | ز مژگان سرشکش فرو شد بروی | |
| بفرمود تا یک زمانش بدار | نکردند و گفتا هم ایدر بدار | |
| بدان تا ببینم یکی روی شاه | نمایم بدو اختر نیک راه | |
| بکاخ اندر آمد پرستارفش | بر شاه با دست کرده بکش | |
| بیامد دمان تا بنزدیک تخت | بر افراسیاب آفرین کرد سخت | |
| همی بود در پیش تختش بپای | چو دستور پاکیزه و رهنمای | |
| سپهبد بدانست کز آرزوی | بپایست پیران آزاده خوی | |
| بخندید و گفتش چه خواهی بگوی | ترا بیشتر نزد من آبروی | |
| اگر زر خواهی و گر گوهرا | و گر پادشاهی هر کشورا | |
| ندارم دریغ از تو من گنج خویش | چرا برگزینی همی رنج خویش | |
| چو بشنید پیران خسرو پرست | زمین را ببوسید و بر پای جست | |
| که جاوید بادا ترا بخت و جای | مبادا ز تخت تو پردخته جای | |
| ز شاهان گیتی ستایش تراست | ز خورشید برتر نمایش تراست | |
| مرا هرچ باید ببخت تو هست | ز مردان وز گنج و نیروی دست | |
| مرا این نیاز از در خویش نیست | کس از کهتران تو درویش نیست | |
| بداند شهنشاه برترمنش | ستوده بهر کار بیسرزنش | |
| که من شاه را پیش ازین چند بار | همی دادمی پند بر چند کار | |
| بفرمان من هیچ نامد فراز | ازو داشتم کارها دست باز | |
| مکش گفتمت پور کاوس را | که دشمن کنی رستم و طوس را | |
| کز ایران بپیلان بکوبندمان | ز هم بگسلانند پیوندمان | |
| سیاوش که بود از نژاد کیان | ز بهر تو بسته کمر بر میان | |
| بکشتی بخیره سیاوش را | بزهر اندر آمیختی نوش را | |
| بدیدی بدیهای ایرانیان | که کردند با شهر تورانیان | |
| ز ترکان دو بهره بپای ستور | سپردند و شد بخت را آب شور | |
| هنوز آن سر تیغ دستان سام | همانا نیاسود اندر نیام | |
| که رستم همی سرفشاند ازوی | بخورشید بر خون چکاند ازوی | |
| برام بر کینه جویی همی | گل زهر خیره ببویی همی | |
| اگر خون بیژن بریزی برین | ز توران برآید همان گرد کین | |
| خردمند شاهی و ما کهترا | تو چشم خرد باز کن بنگرا | |
| نگه کن ازان کین که گستردیا | ابا شاه ایران چه بر خوردیا | |
| هم آنرا همی خواستار آوری | درخت بلا را ببار آوری | |
| چو کینه دو گردد نداریم پای | ایا پهلوان جهان کدخدای | |
| به از تو نداند کسی گیو را | نهنگ بلا رستم نیو را | |
| چو گودرز کشواد پولادچنگ | که آید ز بهر نبیره بجنگ | |
| چو برزد بران آتش تیز آب | چنین داد پاسخ پس افراسیاب | |
| که بیژن نبینی که با من چه کرد | بایران و توران شدم روی زرد | |
| نبینی کزین بدهنر دخترم | چه رسوایی آمد بپیران سرم | |
| همان نام پوشیده رویان من | ز پرده بگسترد بر انجمن | |
| کزین ننگ تا جاودان بر سرم | بخندد همی کشور و لشکرم | |
| چنو یابد از من رهایی بجان | گشایند بر من ز هر سو زبان | |
| برسوایی اندر بمانم بدرد | بپالایم از دیدگان آب زرد | |
| دگر آفرین کرد پیران بدوی | که ای شاه نیک اختر راستگوی | |
| چنینست کین شاه گوید همی | جز از نیک نامی نجوید همی | |
| ولیکن بدین رای هشیار من | یکی بنگرد ژرف سالار من | |
| ببندد مر او را ببند گران | کجا دار و کشتن گزیند بران | |
| هر آنکو بزندان تو بسته ماند | ز دیوانها نام او کس نخواند | |
| ازو پند گیرند ایرانیان | نبندند ازین پس بدی را میان | |
| چنان کرد سالار کو رای دید | دلش با زبان شاه بر جای دید | |
| ز دستور پاکیزهی راهبر | درفشان شود شاه بر گاه بر | |
| بگرسیوز آنگه بفرمود شاه | که بند گران ساز و تاریک چاه | |
| دو دستش بزنجیر و گردن بغل | یکی بند رومی بکردار مل | |
| ببندش بمسمار آهنگران | ز سر تا بپایش ببند اندران | |
| چو بستی نگون اندر افگن بچاه | چو بیبهره گردد ز خورشید و ماه | |
| ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو | که از ژرف دریای گیهان خدیو | |
| فگندست در بیشهی چین ستان | بیاور ز بیژن بدان کین ستان | |
| بپیلان گردون کش آن سنگ را | که پوشد سر چاه ارژنگ را | |
| بیاور سر چاه او را بپوش | بدان تا بزاری برآیدش هوش | |
| وز آنجا بایوان آن بیهنر | منیژه کزو ننگ یابد گهر | |
| برو با سواران و تاراج کن | نگونبخت را بی سر و تاج کن | |
| بگو ای بنفرین شوریده بخت | که بر تو نزیبد همی تاج و تخت | |
| بننگ از کیان پست کردی سرم | بخاک اندر انداختی افسرم | |
| برهنه کشانش ببر تا بچاه | که در چاه بین آنک دیدی بگاه | |
| بهارش توی غمگسارش توی | درین تنگ زندان زوارش توی | |
| خرامید گرسیوز از پیش اوی | بکردند کام بداندیش اوی | |
| کشان بیژن گیو از پیش دار | ببردند بسته بران چاهسار | |
| ز سر تا بپایش بهن ببست | بر و بازوی و گردن و پای و دست | |
| بپولاد خایسک آهنگران | فروبرد مسمارهای گران | |
| نگونش بچاه اندر انداختند | سر چاه را بند بر ساختند | |
| وز آنجا بایوان آن دخترش | بیاورد گرسیوز آن لشکرش | |
| همه گنج و گوهر بتاراج داد | ازین بدره بستد بدان تاج داد | |
| منیژه برهنه بیک چادرا | برهنه دو پای و گشاده سرا | |
| کشیدش دوان تا بدان چاهسار | دو دیده پر از خون و رخ جویبار | |
| بدو گفت اینک ترا خان و مان | زواری برین بسته تا جاودان | |
| غریوان همی گشت بر گرد دشت | چو یک روز و یک شب برو بر گذشت | |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:33 توسط رضا
|