داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 7
| چو نزدیک کیخسرو آمد فراز | ستودش فراوان و بردش نماز | |
| پس از گیو گودرز پرسید شاه | که رستم کجا ماند چون بود راه | |
| بدو گفت گیو ای شه نامدار | برآید ببخت تو هرگونه کار | |
| نتابید رستم ز فرمان تو | دلش بسته دید بپیمان تو | |
| چو آن نامهی شاه دادم بدوی | بمالید بر نامه بر چشم و روی | |
| عنان با عنان من اندر ببست | چنانچون بود گرد خسروپرست | |
| برفتم من از پیش تا با تو شاه | بگویم که آمد تهمتن ز راه | |
| بگیو آنگهی گفت رستم کجاست | که پشت بزرگی و تخم وفاست | |
| گرامیش کردن سزاوار هست | که نیکی نمایست و خسروپرست | |
| بفرمود خسرو بفرزانگان | بمهتر نژادان و مردانگان | |
| پذیره شدن پیش او با سپاه | که آمد بفرمان خسرو براه | |
| بگفتند گودرز کشواد را | شه نوذران طوس و فرهاد را | |
| دو بهره ز گردان گردنکشان | چه از گرزداران مردمکشان | |
| بر آیین کاوس برخاستند | پذیره شدن را بیاراستند | |
| جهان شد ز گرد سواران بنفش | درخشان سنان و درفشان درفش | |
| چو نزدیک رستم فراز آمدند | پیاده برسم نماز آمدند | |
| ز اسب اندر آمد جهان پهلوان | کجا پهلوانان بپشش نوان | |
| بپرسید مر هریکی را ز شاه | ز گردنده خورشید و تابنده ماه | |
| نشستند گردان و رستم بر اسب | بکردار رخشنده آذرگشسب | |
| چو آمد بر شاه کهترنواز | نوان پیش او رفت و بردش نماز | |
| ستایش کنان پیش خسرو دوید | که مهر و ستایش مر او را سزید | |
| برآورد سر آفرین کرد و گفت | مبادت جز از بخت پیروز جفت | |
| چو هرمزد بادت بدین پایگاه | چو بهمن نگهبان فرخ کلاه | |
| همه ساله اردیبهشت هژیر | نگهبان تو با هش و رای پیر | |
| چو شهریورت باد پیروزگر | بنام بزرگی و فر و هنر | |
| سفندارمذ پاسبان تو باد | خرد جان روشن روان تو باد | |
| چو خردادت از یاوران بر دهاد | ز مرداد باش از بر و بوم شاد | |
| دی و اورمزدت خجسته بواد | در هر بدی بر تو بسته بواد | |
| دیت آذر افروز و فرخنده روز | تو شادان و تاج تو گیتی فروز | |
| چو این آفرین کرد رستم بپای | بپرسید و کردش بر خویش جای | |
| بدو گفت خسرو درست آمدی | که از جان تو دور بادا بدی | |
| توی پهلوان کیان جهان | نهان آشکار آشکارت نهان | |
| گزین کیانی و پشت سپاه | نگهدار ایران و لشکر پناه | |
| مرا شاد کردی بدیدار خویش | بدین پر هنر جان بیدار خویش | |
| زواره فرامرز و دستان سام | درستند ازیشان چه داری پیام | |
| فرو بود رستم ببوسید تخت | که ای نامور خسرو نیکبخت | |
| ببخت تو هر سه درستند و شاد | انوشه کسی کش کند شاه یاد | |
| بسالار نوبت بفرمود شاه | که گودرز و طوس و گوان را بخواه | |
| در باغ بگشاد سالار بار | نشستنگهی بود بس شاهوار | |
| بفرمود تا تاج زرین و تخت | نهادند زیر گلفشان درخت | |
| همه دیبهی خسروانی بباغ | بگسترد و شد گلستان چون چراغ | |
| درختی زدند از بر گاه شاه | کجا سایه گسترد بر تاج و گاه | |
| تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر | برو گونهگون خوشههای گهر | |
| عقیق و زمرد همه برگ و بار | فروهشته از تاج چون گوشوار | |
| همه بار زرین ترنج و بهی | میان ترنج و بهیها تهی | |
| بدو اندرون مشک سوده بمی | همه پیکرش سفته برسان نی | |
| کرا شاه بر گاه بنشاندی | برو باد ازو مشک بفشاندی | |
| همه میگساران بیپش اندرا | همه بر سران افسر از گوهرا | |
| ز دیبای زربفت چینی قبای | همه پیش گاه سپهبد بپای | |
| همه طوق بربسته و گوشوار | بریشان همه جامه گوهرنگار | |
| همه رخ چو دیبای رومی برنگ | فروزنده عود و خروشنده چنگ | |
| همه دل پر از شادی و می بدست | رخان ارغوانی و نابوده مست | |
| بفرمود تا رستم آمد بتخت | نشست از بر گاه زیر درخت | |
| برستم چنین گفت پس شهریار | که ای نیک پیوند و به روزگار | |
| ز هر بد توی پیش ایران سپر | همیشه چو سیمرغ گسترده پر | |
| چه درگاه ایران چه پیش کیان | همه بر در رنج بندی میان | |
| شناسی تو کردار گودرزیان | به آسانی و رنج و سود و زیان | |
| میان بسته دارند پیشم بپای | همیشه بنیکی مرا رهنمای | |
| بتنها تن گیو کز انجمن | ز هر بد سپر بود در پیش من | |
| چنین غم بدین دوده نامد بنیز | غم و درد فرزند برتر ز چیز | |
| بدین کار گر تو ببندی میان | پذیره نیایدت شیر ژیان | |
| کنون چارهی کار بیژن بجوی | که او را ز توران بد آمد بروی | |
| ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج | ببر هرچ باید مدار این برنج | |
| چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید | زمین را ببوسید و دم درکشید | |
| برو آفرین کرد کای نیک نام | چو خورشید هر جای گسترده کام | |
| ز تو دور بادا دو چشم نیاز | دل بدسگالت بگرم و گداز | |
| توی بر جهان شاه و سالار و کی | کیان جهان مر ترا خاک پی | |
| که چون تو ندیدست یک شاه گاه | نه تابنده خروشید و گردنده ماه | |
| بدان را ز نیکان تو کردی جدا | تو داری بافسون و بند اژدها | |
| بکندم دل دیو مازندران | بفر کیانی و گرز گران | |
| مرامادر از بهر رنج تو زاد | تو باید که باشی برام و شاد | |
| منم گوش داده بفرمان تو | نگردم بهرسان ز پیمان تو | |
| دل و جان نهاده بسوی کلاه | بران ره روم کم بفرمود شاه | |
| و نیز از پی گیو اگر بر سرم | هوا بارد آتش بدو ننگرم | |
| رسیده بمژگانم اندر سنان | ز فرمان خسرو نتابم عنان | |
| برآرم ببخت تو این کار کرد | سپهبد نخواهم نه مردان مرد | |
| کلید چنین بند باشد فریب | نه هنگام گرزست و روز نهیب | |
| چو رستم چنین گفت گودرز و گیو | فریبرز و فرهاد و شاپور نیو | |
| بزرگان لشکر برو آفرین | همی خواندند از جهان آفرین | |
| بمی دست بردند با شهریار | گشاده بشادی در نوبهار | |
| چو گرگین نشان تهمتن شنید | بدانست کمد غمش را کلید | |
| فرستاد نزدیک رستم پیام | که ای تیغ بخت و وفا را نیام | |
| درخت بزرگی و گنج وفا | در رادمردی و بند بلا | |
| گرت رنج ناید ز گفتار من | سخن گسترانی ز کردار من | |
| نگه کن بدین گنبد گوژپشت | که خیره چراغ دلم را بکشت | |
| بتاریکی اندر مرا ره نمود | نوشته چنین بود بود آنچ بود | |
| بر آتش نهم خویشتن پیش شاه | گر آمرزش آرد مرا زین گناه | |
| مگر باز گردد ز بد نام من | بپیران سر این بد سرانجام من | |
| مرا گر بخواهی ز شاه جوان | چو غرم ژیان با تو آیم دوان | |
| شوم پیش بیژن بغلتم بخاک | مگر بازیابم من آن کیش پاک | |
| چو پیغام گرگین برستم رسید | یکی باد سرد از جگر برکشید | |
| بپیچید ازان درد و پیغام اوی | غم آمدش ازان بیهده کام اوی | |
| فرستاده را گفت رو باز گرد | بگویش که ای خیره ناپاک مرد | |
| تو نشنیدی آن داستان پلنگ | بدان ژرف دریا که زد با نهنگ | |
| که گر بر خرد چیره گردد هوا | نیابد ز چنگ هوا کس رها | |
| خردمند کرد هوا را بزیر | بود داستانش چو شیر دلیر | |
| نبایدش بردن بنخچیر روی | نه نیز از ددان رنجش آید بدوی | |
| تو دستان نمودی چو روباه پیر | ندیدی همی دام نخچیرگیر | |
| نشاید کزین بیهده کام تو | که من پیش خسرو برم نام تو | |
| ولیکن چو اکنون ببیچارگی | فرو مانده گشتی بیکبارگی | |
| ز خسرو بخواهم گناه ترا | بیفروزم این تیره ماه ترا | |
| اگر بیژن از بند یابد رها | بفرمان دادار گیهان خدا | |
| رهاگشتی از بند و رستی بجان | ز تو دور شد کینهی بدگمان | |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:39 توسط رضا
|