داستان عاشقانه ی بیژن و منیژه 8
| وگر جز برین روی گردد سپهر | ز جان و تن خویش بردار مهر | |
| نخستین من آیم بدین کینهخواه | بنیروییزدان و فرمان شاه | |
| وگر من نیایم چو گودرز و گیو | بخواهد ز تو کینهی پور نیو | |
| برآمد برین کار یک روز و شب | و زین گفته بر شاه نگشاد لب | |
| دوم روز چون شاه بنمود تاج | نشست از بر سیمگون تخت عاج | |
| بیامد تهمتن بگسترد بر | بخواهش بر شاه خورشید فر | |
| ز گرگین سخن گفت با شهریار | ازان گم شده بخت و بد روزگار | |
| بدو گفت شاه ای سپهدار من | همی بگسلی بند و زنهار من | |
| که سوگند خوردم بتخت و کلاه | بدارای بهرام و خورشید و ماه | |
| که گرگین نبیند ز من جز بلا | مگر بیژن از بند یابد رها | |
| جزین آرزو هرچ باید بخواه | ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه | |
| پس آنگه چنین گفت رستم بشاه | که ای پرهنر نامور پیشگاه | |
| اگر بد سگالید پیچد همی | فدا کردن جان بسیچد همی | |
| گر آمرزش شاه نایدش پیش | نبودیش نام و برآید ز کیش | |
| هرآن کس که گردد ز راه خرد | سرانجام پیچد ز کردار خود | |
| سزد گر کنی یاد کردار اوی | همیشه بهر کینه پیکار اوی | |
| بپیش نیاکانت بسته کمر | بهر کینه گه با یکی کینه ور | |
| اگر شاه بیند بمن بخشدش | مگر اختر نیک بدرخشدش | |
| برستم ببخشید پیروز شاه | رهانیدش از بند و تاریک چاه | |
| ز رستم بپرسید پس شهریار | که چون راند خواهی برین گونه کار | |
| چه باید ز گنج و زلشکر بخواه | که باید که با تو بیاید براه | |
| بترسم ز بد گوهر افراسیاب | که بر جان بیژن بگیرد شتاب | |
| یکی بادسارست دیو نژند | بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند | |
| بجنباندش اهرمن دل ز جای | بیندازد آن تیغ زن را زپای | |
| چنین گفت رستم بشاه جهان | که این کار ببسیچم اندر نهان | |
| کلید چنین بند باشد فریب | نباید برین کار کردن نهیب | |
| نه هنگام گرزست و تیغ و سنان | بدین کار باید کشیدن عنان | |
| فراوان گهر باید و زرو سیم | برفتن پر امید و بودن به بیم | |
| بکردار بازارگانان شدن | شکیبا فراوان بتوران بدن | |
| ز گستردنی هم ز پوشیدنی | بباید بهایی و بخشیدنی | |
| چو بشنید خسرو ز رستم سخن | بفرمود تا گنجهای کهن | |
| همه پاک بگشاد گنجور شاه | بدینار و گوهر بیاراست گاه | |
| تهمتن بیامد همه بنگرید | هر آنچش ببایست زان برگزید | |
| ازان صد شتر بار دینار کرد | صد اشتر ز گنج درم بار کرد | |
| بفرمود رستم بسالار بار | که بگزین ز گردان لشکر هزار | |
| ز مردان گردنکش و نامور | بباید تنی چند بسته کمر | |
| چو گرگین و چون زنگهی شاوران | دگر گستهم شیر جنگ آوران | |
| چهارم گرازه که راند سپاه | فروهل نگهبان تخت و کلاه | |
| چو فرهاد و رهام گرد دلیر | چو اشکش که صید آورد نره شیر | |
| چنین هفت یل باید آراسته | نگهبان این لشکر و خواسته | |
| همه تاج و زیور بینداختند | چنانچون ببایست برساختند | |
| پس آگاهی آمد بگردنکشان | بدان گرزداران دشمن کشان | |
| بپرسید زنگه که خسرو کجاست | چه آمد برویش که ما را بخواست | |
| چو سالار نوبت بیامد بدر | بشبگیر بستند گردان کمر | |
| همه نیزه داران جنگ آوران | همه مرزبانان ناماوران | |
| همه نیزه و تیر بار هیون | همه جنگ را دست شسته بخون | |
| سپیده دمان گاه بانگ خروس | ببستند بر کوههی پیل کوس | |
| تهمتن بیامد چو سرو بلند | بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند | |
| سپاه از پس پشت و گردان ز پیش | نهاده بکف بر همه جان خویش | |
| برفت از در شاه با لشکرش | بسی آفرین خواند برکشورش | |
| چو نزدیکی مرز توران رسید | سران را ز لشکر همه برگزید | |
| بلشکر چنین گفت پس پهلوان | که ایدر بباشید روشن روان | |
| مجنبید از ایدر مگر جان من | ز تن بگسلد پاک یزدان من | |
| بسیچیده باشید مر جنگ را | همه تیز کرده بخون چنگ را | |
| سپه بر سر مرز ایران بماند | خود و سرکشان سوی توران براند | |
| همه جامه برسان بازارگان | بپوشید و بگشاد بند از میان | |
| گشادند گردان کمرهای سیم | بپوشیدشان جامه های گلیم | |
| سوی شهر توران نهادند روی | یکی کاروانی پر از رنگ و بوی | |
| گرانمایه هفت اسب با کاروان | یکی رخش و دیگر نشست گوان | |
| صد اشتر همه بار او گوهرا | صد اشتر همه جامهی لشکرا | |
| ز بسهای و هوی و درنگ درای | بکردار تهمورثی کرنای | |
| همی شهر بر شهر هودج کشید | همی رفت تا شهر توران رسید | |
| چو آمد بنزدیک شهر ختن | نظاره بیامد برش مرد و زن | |
| همه پهلوانان توران بجای | شده پیش پیران ویسه بپای | |
| چو پیران ویسه ز نخچیر گاه | بیامد تهمتن بدیدش براه | |
| یکی جام زرین پر از گوهرا | بدیبا بپوشید رستم سرا | |
| ده اسب گرانمایه با زیورش | بدیبا بیاراست اندر خورش | |
| بفرمانبران داد و خود پیش رفت | بدرگاه پیران خرامید تفت | |
| برو آفرین کرد کای نامور | بایران و توران ببخت و هنر | |
| چنان کرد رویش جهاندار ساز | که پیران مر او را ندانست باز | |
| بپرسید و گفت از کجایی بگوی | چه مردی و چون آمدی پوی پوی | |
| بدو گفت رستم ترا کهترم | بشهر تو کرد ایزد آبشخورم | |
| ببازارگانی ز ایران بتور | بپیمودم این راه دشوار و دور | |
| فروشندهام هم خریدار نیز | فروشم بخرم ز هر گونه چیز | |
| بمهر تو دارم روان را نوید | چنین چیره شد بر دلم بر امید | |
| اگر پهلوان گیردم زیر بر | خرم چارپای و فروشم گهر | |
| هم از داد تو کس نیازاردم | هم از ابر مهرت گهر باردم | |
| پس آن جام پر گوهر شاهوار | میان کیان کرد پیشش نثار | |
| گرانمایه اسبان تازینژاد | که بر مویشان گرد نفشاند باد | |
| بسی آفرین کرد و آن خواسته | بدو داد و شد کار آراسته | |
| چو پیران بدان گوهران بنگرید | کزان جام رخشنده آمد پدید | |
| برو آفرین کرد وبنواختش | بران تخت پیروزه بنشاختش | |
| که رو شاد و ایمن بشهر اندرا | کنون نزد خویشت بسازیم جا | |
| کزین خواسته بر تو تیمار نیست | کسی را بدین با تو پیکار نیست | |
| برو هرچ داری بهایی بیار | خریدار کن هر سوی خواستار | |
| فرود آی در خان فرزند من | چنان باش با من که پیوند من | |
| بدو گفت رستم که ای پهلوان | هم ایدر بباشیم با کاروان | |
| که با ما ز هر گونه مردم بود | نباید که زان گوهری گم بود | |
| بدو گفت رو برزو گیر جای | کنم رهنمایی بپیشت بپای | |
| یکی خانه بگزید و بر ساخت کار | بکلبه درون رخت بنهاد و بار | |
| خبر شد کز ایران یکی کاروان | بیامد بر نامور پهلوان | |
| ز هر سو خریدار بنهاد گوش | چو آگاهی آمد ز گوهر فروش | |
| خریدار دیبا و فرش و گهر | بدرگاه پیران نهادند سر | |
| چو خورشید گیتی بیاراستی | بدان کلبه بازار برخاستی | |
| منیژه خبر یافت از کاروان | یکایک بشهر اندر آمد دوان | |
| برهنه نوان دخت افراسیاب | بر رستم آمد دو دیده پر آب | |
| برو آفرین کرد و پرسید و گفت | همی بستین خون مژگان برفت | |
| که برخوردی از جان وز گنج خویش | مبادت پشیمانی از رنج خویش | |
| بکام تو بادا سپهر بلند | ز چشم بدانت مبادا گزند | |
| هر امید دل را که بستی میان | ز رنجی که بردی مبادت زیان | |
| همیشه خرد بادت آموزگار | خنک بوم ایران و خوش روزگار | |
| چه آگاهی استت ز گردان شاه | ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه | |
| نیامد بایران ز بیژن خبر | نیایش نخواهد بدن چارهگر | |
| که چون او جوانی ز گودرزیان | همی بگسلاند بسختی میان | |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:40 توسط رضا
|