بیداری زمان " شفیعی کدکنی"
- صبح آمده ست ، برخيز
(بانگ خروس گويد )
- وين خواب و خستگي را
در شط شب رها كن
مستان نيمه شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فرياد
در كوچه ها صدا كن
- خواب دريچه ها
با نعرهْ سنگ بشكن
بار دگر به شادي
دروازه هاي شب را ،
رو بر سپيده وا كن
بانگ خروس گويد
- فرياد شوق بفكن
زندان واژه ها را ديوار و باره بشكن
و آواز عاشقان را
مهمان كوچه ها كن.
- زين بر نسيم بگذار
تا بگذري از اين بحر
وز آن دو روزن صبح
در كوچه باغ مستي
باران صبحدم را
بر شاخه ي اقاقي
آيينه ي خدا كن.
- بنگر جوانه ها را ، وآن ارجمندها را
كان تار و پود چركين
باغ عقيم ديروز
اينك جوانه آورد.
بنگر به نسترن ها
بر شاخه هاي ديوار
خواب بنفشگان را
با نغمه اي در آميز
و اشراق صبحدم را
در شعر جويباران
از بودن و سرودن
تفسيري آشنا كن
- بيداري زمان را ،
با من بخوان به فرياد
ور مرد خواب و خفتي
« رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها كن »