زن باهوش و ببر



      زنی با دو پسر کوچکش از میان جنگل می گذشت، ببری رسید و خواست به آن ها حمله کند. و آن ها را بکشد و بخورد.زن اول خیلی ترسید اما ناگهان فکری به خاطرش رسید و به بچه هایش گفت:چرا برای خوردن این ببر با هم دعوا می کنید؟ فعلآ همین یک ببر را بخورید، بعد یک ببر دیگر پیدا می کنم.
ببر فکر کرد آن زن و بچه هایش خیلی شجاع هستند و بر گشت و پا به فرار گذاشت.چند لحظه بعد شغالی را دید و شغال پرسید چرا فرار می کنی؟
       ببر گفت: یک زن و دو بچه اش به جنگل آمده اند آن ها ببر خوار هستند و من دارم فرار می کنم.شغال خندید و گفت: عجب تو از آدم ها می ترسی ، بگذار من بر پشت تو سوار شوم و با هم پیش آدم ها برویم تا به تو نشان بدهم می توانی آن ها را به آسانی بکشی و بخوری.بعد روی پشت ببر پرید و ببر هم به جایی که زن و بچه ها را دیده بود برگشت.
        زن باز هم ترسید اما دوباره فکرش را به کار انداخت و به شغال گفت: ای شغال پست فطرت، تو همیشه سه تا ببر برای من و بچه هایم می آوردی، حالا چرا فقط یکی آورده ای؟!
ببر این بار خیلی بیشتر ترسید و بر گشت و همان طور که شغال روی پشتش بود با سرعت گریخت. شغال خودش را با زحمت روی پشت ببر نگه داشت و هر لحظه به سمتی کج می شد و داشت بر زمین می خورد.
سر انجام ببر به رود خانه ای رسید و از ترس به میان رود خانه پرید و شغال غرق شد و ببر با زحمت شنا کرد و به آن سمت رودخانه رفت اما از شدت خستگی روی زمین افتاد و مرد.

حكايت



پاره آجر

       روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

        ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

         مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .

         پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

         "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

          مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

           در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند. 

روش های تدریس خلاق



روش های تدریس خلاق

 خلاقیت به معناى خلق و آفرینش اندیشه ها، ایده ها، افکار نو و بدیع، متفاوت نگریستن به امور، عبور از مرز دانسته هاى محدود به حیطه نادانسته هاى نامحدود و کشف و ابداع راه حل هاى جدید براى حل یک مسأله است

...

روش هاى عملى پرورش خلاقیت

هر یک از این روش ها مى تواند خلاقیت دانش آموزان را پرورش دهد. در بهره گیرى از این روش ها باید به ویژگى هاى روش خلاق توجه کرد.

1- داستانگویى و قصه نویسى

2- شرح حال نویسى و انشا نویسى

3- امور هنرى از قبیل نقاشى

4- بیان شرح حال و زندگى بزرگان

5- استفاده از روش هاى تدریس متنوع

در تدریس موارد مختلف، هیچ گاه نباید از روش و الگوى واحدى استفاده کرد. افکار قالبى را در کودکان ایجاد نکنید و پرسش و پاسخ ها باید در کلاس درس، آزاد باشد، نه قالبى و محدود.

6- ایجاد فرصت براى یادگیرى اکتشافى

7- تشویق دستاوردهاى خلاق کودکان

اولين روز دبستان



 

اولین روز دبستان

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه ي سیگار سرد

کودکان کوچک اما مردِ مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد



چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

آرزوي پرواز


آرزوی پـــرواز

كبوتر بچه ای با شوق پـــــــرواز           به جرئت كرد روزی بال و پرباز

پرید از شاخكی بر شاخســاری           گذشت از بامكی بر جوكنـــاری

نمودش بس كه دورآن راه نزدیك           شدش گیتی به پیش چشم تاریك

زوحشت سست شد بر جای ناگاه       ز رنج خستگی درمانده در راه

گه از اندیشه بر هرسو نظر كرد            گه از تشویق سر در زیر پر كرد

نه فكرش با قضا دمساز گشــــتن         نه اش نیروی زان راه بازگشتن

نه گفتی كان حوادث را چه نامست       نه راه لانه دانــــستی كـــدامست

نـه چون هر شب حدیث آب ودانی         نه از خـــواب خوشی نام ونشانی

فتاد از پای و كرد از عجز فریاد              زشــــــــاخی مادرش آواز در داد

كزین سان است رسم خود پسندی       چنین افـــــتند مستــــــان از بلندی

بدین خـــــــردی نیاید از تو   كاری          به پشت عقـــــــــــل باید بردباری

ترا پرواز بس زود است ودشــوار            زنو كاران كه خواهد كار بسیـــار؟

بیاموزندت این جرئت مه وســــال         هَمَت نیــــــرو فــزاید هم پرو بال

هنوزت دل ضعیف وجثه خرد است         هنوز از چرخ بیـم دستـبــرد اسـت

هنوزت نیســــت پـــای برزن وبام           هنوزت نوبت خواب است وآرام

هنوزت اندُه و بند وقفس نیســـت         بجز بازیچه، طفلان راهوس نیست

نگــــــردد پخته كس با فكر خامی          نپوید راه هســــــتی را به گــــامی

ترا تـــــوش هنر می باید اندوخت          حدیث زنـــــــدگی می باید آموخت

بباید هردو پا محـــــــكم نهادن              ازآن پس فكر بر پای ایســـــتادن

پریدن بی پر تدبیر مستی است            جهان را گه بلندی گاه پستی است

به پستــــی در دچار گیروداریم              به بالا چنـــگ شاهین را شكاریم

من اینجا چون نگهبانم تو چون گنج          تو را آسودگی باید مرا رنج

تو هم روزی روی زین خانه بیرون             ببینی سحر بازیهای گردون

از این آرامـــــــــگه وقتی كنی یاد           كه آبش برده خـــاك و باد بنیاد

نه ای تاز آشیـــــــــان امن دلتنگ           نه از چوبت گزند آید نه از سنگ

مــــــــــــرا در دامها بسیار بستند           زبــــــــالم كودكان پرها شكستند

گه از دیوار سنگ آمد گه از در               گهم سر پنجه خونین شد گهی سر

نگشت آسایشم یك لحظه دمســـــاز       گهی از گربه ترسیدم گه از باز

هجــــــــــوم فتنـــــه های آسمانی          مـــــــــــرا آموخت علم زندگانی

نـــــــــگردد شاخك بی بن برومند            زتو سعـــــی وعمل باید زمن پند


پروين اعتصامي

شعر ماندگار «عقاب» اثر دكتر پرويز ناتل خانلري



گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كَش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد

ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي نا چار كند

دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار

گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چَرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پُر ولوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران

شد پي بره ي نوزاد دوان

كبك ، در دامن خاري آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد

دشت را خط غباري بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير

زنده را دل نشود از جان سير  

صيد هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت

زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زيسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كاي ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي

بكنم آن چه تو مي فرمايي

گفت : ما بنده ي در گاه توييم

تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بُوَد ، فرمان چيست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آيد كه ز جان ياد كنم

اين همه گفت ولي با دل خويش

گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون

از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد

حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد

پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب

كه  مرا عمر ، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است

ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست

مرگ مي آيد و تدبيري نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه

عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود

كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است

يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟

رازي اين جاست،تو بگشا اين راز

زاغ گفت : ار تو در اين تدبيري

عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر چه پذيرد كم و كاست

دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سيصد و اند

كان اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير

بادها راست فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك وَزَند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آيت مرگ بود ، پيك هلاك

ما از آن ، سال بسي يافته ايم

كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب

عمر بسيارش از آن گشته نصيب

دگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست

چاره ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي

طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

ناودان ، جايگهي سخت نكوست

به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغي دارم

وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست

خوردني هاي فراواني هست

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ

گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد ، رفته از آن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان

سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

گفت : خواني كه چنين الوان است

لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيَم

خَجِل از ما حَضَر خويش نيَم

گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

تا بياموزد از او مهمان پند

عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش

حَيَوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ي كبك و تذرو و تيهو

تازه  و گرم شده طعمه ي او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود

حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش

گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پيروزي و زيبايي و مهر

فرّ و آزادي و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست

ديد گِردَش اثري زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواري بود

وحشت و نفرب و بيزاري بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا

گفت : كاي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نيَم در خور اين مهماني

گند و مردار تو را ارزاني

گر در اوج فَلَكَم بايد مُرد

عمر در گند به سر نتوان بُرد 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فَلَك ، همسر شد

لحظهيي چند بر اين لوح كبود

نقطه يي بود و سپس هيچ نبود

 

تدريس املا و انشا هم زمان



       سلام دوستان امروز قصد دارم شما رو با يكي از روش هاي تدريس هم زمان املا و انشا آشنا كنم كه از روش هاي ابداعي خودم است . اين روش بسيار لذت بخش براي دانش آموزان و خود معلم است .

       ابتدا دانش آموزان را گروه بندي كرده و يكي از درس هاي طولاني كتاب درسي را انتخاب مي كنيم ، سپس از هر گروه مي خواهيم واژه هاي دشوار درس را انتخاب كرده و در برگه اي يادداشت كنند . . در مرحله ي بعد از هر گروه مي خواهيم با واژه هاي انتخاب شده داستاني بنويسند .

       در مرحله ي بعد از هر گروه مي خواهيم داستان هاي انتخابي خود را بخوانند و از تمام دانش آموزان مي خواهيم  با انصاف بهترين داستان را از بين داستان هاي خوانده شده انتخاب كنند و سپس از داستان بر گزيده املا مي گيريم .

       اين روش هم زمان در املا و انشاي دانش آموزان با يك روش خوب و تازه اثر بسيار خوبي گذاشته و دانش آموز با يك شكل ديگري در املا و انشا مواجه مي شود .

       اميدوارم كه از تجربه اش هم خودتان و دانش آموزانتان بهره ببرند .

       آرزومند خنده هاي زيبا بر لبانتان هستيم .


 سرود ايران



ای ایران ای مرز پر گهر/ ای خاكت سرچشمه هنر


دور از تو اندیشه بدان/ پاینده مانی و جاودان

ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم/ جان من فدای خاك پاك میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد خاك ایران ما

سنگ كوهت دُر و گوهر است/ خاك دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل كی برون كنم/ برگو بی مهر تو چون كنم

تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست/ نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما/ پاینده باد خاك ايران ما

ایران ای خرم بهشت من/ روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیكرم/ جز مهرت بر دل نپرورم

از … آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم/ مهرت ار برون رود چه می شود دلم

مهر تو چون ، شد پیشه ام/ دور از تو نیست ، انديشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما/ پاینده باد خاك ایران ما

  « ما »



 

این من و تو حاصل تفریق ماست

                            پس تو هم با من بیا تا ما شویم

                                                   حاصل جمع تمام قطره ها

                                                                                       می شود دریا بیا دریا شویم

انواع اضافه در دستور زبان فارسي




        مضاف الیه همیشه یک نوع مفهوم و معنی خاص به مضاف نمی افزاید ، بلکه میان مضاف و مضاف الیه ، روابط گوناگون و متفاوتی از قبیل مالکیت ، همانندی ، بیان نوع ، جنس ، اختصاص و ...وجود دارد . از این رو اضافه از حیث مفهومها و پیوندهای موجود میان مضاف و مضاف الیه اقسام بسیاری پیدا می کند . معروف ترین اقسام اضافه عبارتند از :

 ١ اضافه ملکی:در اضافه ملکی میان مضاف و مضاف الیه ، رابطه مالک و ملک یعنی صاحب مال و مال ، دارنده و دارائی برقرار است بدین معنی که مضاف الیه مالک و دارنده مضاف است . مانند : باغ علی ( باغی که صاحب آن علی است . ) کتاب لیلی ( کتابی که صاحب آن لیلی است . )

 ٢ اضافه تخصیصی: در اضافه تخصیصی مضاف ، مخصوص مضاف الیه است . مانند : کلاس درس ، لباس ورزش ، کمد آشپزخانه ...

تفاوت بین اضافه ملکی و اضافه تخصیصی :

 در اضافه ملکی بیشتر وقتها مضاف الیه انسان است که می تواندئ مالک باشد و در مضاف تصرف کند . اما در اضافه تخصیصی اینگونه نیست . به عنوان مثال وقتی می گوئیم کتاب علی ، از کتابی صحبت می کنیم که صاحبش علی است و علی انسان است . اما وقتی می گوئیم کتاب درس ، از کتابی صحبت می کنیم که مخصوص درس است و درس جاندار نیست .

 ٣ اضافه بیانی(بیان جنس و نوع):در اضافه بیانی مضاف الیه جنس مضاف را بیان می کند . مانند : لباس ابریشم ( یعنی لباسی که جنس آن از ابریشم است . ) انگشتر طلا ( یعنی انگشتری که جنس آن از طلاست .)

 ۴ اضافه تشبیهی: در اضافه تشبیهی میان مضاف و مضاف الیه رابطه شباهت و هماهنگی است یعنی در آن یا مضاف را به مضاف الیه تشبیه می کنند و یا مضاف الیه را به مضاف تشبیه می کنند . مانند : روی ماه و لب لعل ( تشبیه مضاف به مضاف الیه ) یا برعکس ماه روی و لعل لب ( تشبیه مضاف الیه به مضاف )

 ۵ اضافه استعاری: در اضافۀ استعاری مضاف مشبه و مضاف الیه ، یکی از ویژگی های مشبه به محذوف است (این مساله در مضاف و مضاف الیه قابل تغییر است): دست روزگار(روزگار مانند موجودی است که دست دارد). بام و در دماغ (مغز مانند خانه ای است که بام و در دارد: دماغ مشبه تشبیهی است که مشبه به آن(خانه) حذف شده و ویژگی مشبه به(بام و در داشتن) آورده شده است.)

۶ – اضافه اقترانی:در اضافه اقترانی میان مضاف و مضاف الیه معنی و رابطه مقارنت و همراهی است . مثال : دست ادب بر سینه نهاد ( دستی که همراه ادب بود ) پای اردات در میان گذاشت . ( پایی که همراه ارادت بود . ) 

 فرق میان اضافه استعاری و اضافه اقترانی :

 الف ) در اضافه استعاری ، اصل استعاره بر پایه تشبیه استوار است ، چون استعاره در واقع تشبیهی است که یکی از طرفین آن ذکر نشود . اما در اضافه اقترانی تشبیهی وجود ندارد .

 ب ) در اضافه اقترانی مضاف الیه اسم معنی است و مفهوم یکی از عواطف و حالات درونی انسانی را دارد . مانند : دیده احترام ، دست ادب ، نگاه خشم که در اضافه استعاری چنین نیست .

 ٧ اضافه بنوت ( فرزندی- خویشاوندی):در اضافه بنوت اسم فرزند بر اسم پدر و یا مادر اضافه می شود . یعنی مضاف فرزند مضاف الیه است . مانند : یعقوب لیث ( یعقوب فرزند لیث ) عیسای مریم ( عیسی فرزند مریم ) محمد زکریا ( محمد فرزند ذکریا )